منتظر شنیدن این خبر بودم . یه حسی بهم می گفت ، این دفعه دیگه ، جون سالم به در نمی بره ، نه اینکه بهم الهام شده باشه یا اینکه با عالم غیب ارتباط داشته باشم ، نشونه هایی وجود داشت که خبر از یک اتفاق بد می داد. چند روزی بود که دوباره شروع کرده بودم به تصویر سازی این لحظه ها ، انگار می خواستم ، ضمیر ناخودآگاهم رو ، آگاه کنم .
صبح روز 14 ام تیر ماه ، وقتی ممد بهم گفت که شب با چند تا از همکارها میان پیشم ، به تکافوی تهیه شام افتادم . تاخیر مامان در جواب دادن به پیغامم مبنی بر پیشنهاد یک غذای راحت و شکم سیر کن ، به شکم انداخت ، آخه مامان ، همیشه خیلی سریع ، جواب پیغام هام رو می داد . اول صبح که به اجبار تولد فوزیه رو بهش تبریک گفتم و بعدش هم به خاطر گله های یک ماه گذشته ، بگو مگویی با هم کردیم ، حسم بهم گفت که امروز ، روز خوبی نیست . صدای گرفته و غمگین مامان رو که پشت تلفن شنیدم ، تنم لرزید ، یک لحظه با خودم گفتم که مامان هم طاقتش طاق شده و به تنگ اومده ، ولی وقتی در جواب احوال پرسیم ، بهم گفت که اسبابت رو جمع کن و بیا تهران ، آب سردی بود که ریختن روی سرم . لازم نبود بیشتر بهم توضیح بده ، ولی نمی دونم که چرا ، الکی سوال می کردم و می خواستم ، اون کلمه ای رو که دلم نمی خواد از دهن مامانم ، بشنوم ، وقتی کلمه آخر رو شنیدم ، مجال پیدا کردم که با خیال راحت ، گریه کنم . بابام فوت کرده بود .
سرم روی میز گذاشتم و هق هق می کردم . برای همه چیزهایی که می دونستم و هیچکس ازش خبر نداشت . آقای علیزاده ، هول کرده بود . دوید توی راهرو و آرش رو صدا کرد . سوالهای هراسون آرش که پشت سر هم تکرار میشد ، مجبورم کرد که حرف بزنم . دوست داشتم فقط گریه کنم . بغضی که سالها جمع کرده بودم . سالهایی که با تصویر مرگ پدر زندگی کرده بودم و حالا همه چیز رنگ واقعیت پیدا کرده بود . قبولش برام راحت بود ، چون مدتها بود که باهام عجین شده بود ، چاره کار همین بود ، ولی اضطراب و دلشوره ، ولم نمی کرد . ترس از مرگ پدر ، وحشت اون چیزی که از دست دادم و دیگه نبود ...
اتاقم پر آدم شد . آرش دست به سرم می کشید و شونه ام رو می مالید . ابومحبوب با چهره رنگ پریده نگاهم می کرد و همه اینها بیشتر ، مضطربم می کرد . تلفن ها شروع شد . صدای گریه و ضجه . پیام های تسلیت . توصیه های برای سفر من به تهران و ...
چند ساعت بعد ، من و آرش تو راه تهران بودیم . با ماشین خودم ، منو به تهران رسوند . از اون کارهایی که شاید فقط آرش بکنه . آرش با اون معرفت منحصر به فردش . شاید همین باعث شده که حتی در اوج رنجیدگی ، بیشتر از برادر نداشته ام ، دوستش داشته باشم . تو راه آروم بودم ، ولی خوابم نمی برد . نمی دونستم باید به چی فکرکنم . ولی دلشوره دست از سرم برم نمی داشت . طاقت دیدن بابام رو تو کفن نداشتم . طاقت تحویل گرفتن تابوت بابام رو از هواپیما نداشتم . شاید اگر سامان نبود ، هیچوقت جرات چنین کاری رو پیدا نمی کردم .
مامان و مریم ، دو روز بعد با هواپیمایی که بسته بابام رو حمل می کرد ، آمدند تهران . اشکهام ، خشک شده بود ، چون اینقدر استرس داشتم که جایی برای گریه باقی نمی موند ، ولی با دیدن مامان ، یک دل سیر گریه کردم. تنها خواهرم که از دردهای این چند روزه ، مچاله شده بود رو بغل کردم و اشک ریختم . ولی خیالم راحت بود که پیش هم هستیم . تو فاصله دو روزی که تا رسیدن مامان طی کردم ، داشتم دیوانه می شدم . تنهایی عجیبی بود ، با اینکه کلی آدم ، دور و برم بودند ، ولی باز هم احساس تنهایی می کردم . دوست نداشتم برای انجام کارها از کسی کمک بگیرم ، ولی هیچ کار بلد نبودم و نمی دونستم باید چکار کنم ؟ گیج و منگ و مضطرب . من بودم و عمه و سامان . سعی می کردم ، عمه رو دلداری بدم ، ولی اشکی برای ریختن نداشتم . عمو بیژن ، داغون تر و هراسون تر از اونی بود که بتونه کمک کنه ، ولی روزبه تا جایی که تونست ، جور پدرش رو کشید . اگه عمو بهمن ، اونجا بود ، خیالم جمع تر بود . ولی مسوولیت ، چاپ آگهی گرفته تا خرید قبر و رزرو رستوران ، همه و همه ، رو دوش خودم بود و یک دنیا اضطرابی که نمی دونم از کجا آمده بودن ؟ نمی خواستم از کسی کمک بگیرم که منتی سرم باشه ، فقط اون کسایی کمک کردند که می دونستم ، بابام رو از جون و دل دوست داشتن . سامان ، جای برادر نداشتم رو پر کرد . بقیه ، گفتن ، ما نخواستیم ، دخالت کنیم . عده ای هم روزی دو بار بهم تلفن می کردند و ازم گله می کردند که چرا ، ازشون کمک نمی گیرم و مدیونشنون نمی شم !! دلم می خواست ، موبایلم رو نابود کنم و کلیشه های ، خدا صبر بده و بقای عمر مادرت باشه و انتظار شنیدن هق هق منو و ... نشنوم . من نیازی به صبر نداشتم . من با واقعیت زندگی کردم .
گذشته من در یک جعبه چوبی قرار گرفته بود . من و سامان و مهراب و راننده آمبولانس ، زیر جعبه رو گرفتیم و گذاشتیم ، توی ماشین . سنگین نبود . اون چیزی هم که بود ، وزن اون جعبه چوبی بود . از بابام ، فقط یه شماره بارنامه مونده بود . باید چکش می کردم که با جعبه بغلی ، اشتباه نشه . هیچوقت ترس از گم شدن یک جسد رو تجربه نکرده بودم . راننده آمبولانس ، درآمدش از راه حمل مرده و هشدار احتمال شلوغی سردخانه و بیرون موندن جسد از یخچال بود . تصویر جسد رها شده بابام ، روی زمین و بین صدها جسدد وامانده دیگه ، پرداخت 30 هزار تومان ، رشوه رو به راننده آمبولانس ، شیرین و راحت کرد . راننده ، مطمئنم کرد که جسد در سردخونه قرار می گیره .
صبح روز خاکسپاری ، حالت تهوع داشتم . اضطراب ، اضطراب و اضطراب . تنهای تنها بودم . پسرخاله ام همراهم بود که البته نمی تونست جای برادر نداشته ام رو پر کنه . نیم ساعت نکشید که همه چیز انجام شد . جنازه بابا برای شستشو به غسالخانه ، انتقال داده شد . یک قبر دو طبقه در قطعه جدید بهشت زهرا . طبقه دومش ، مال مامانم بود . نمی گم ، بعد از صد سال ، چون حرف مفته . قطعه قدیمی 5 میلیون تومان و قطعه جدید 400 هزار تومان ، البته با هزینه مراسم کفن و دفن . یه تجارت پر سود با خاک مرده ها . برای همینه که می گن ، سازمان بهشت زهرا ، خیلی مرتبه . ترمه و تابلو و قبض غسالخونه و آمبولانس و ... بقیه هم از راه رسیدن . هزاران نفر ، پشت در غسالخونه ، منتظر تحویل گرفتن ، خاطراتشون بودن . عموی بزرگم که بعد از 30 سال دیدمش ، رفته بود توی مرده شور خونه . می گفت برادرمو سی ساله که ندیدم ! من تو نرفتم . ترجیح می دادم ، اون تصویری رو به خاطر بسپرم که یک عمر باهاش زندگی کردم . وقتی ترمه روش پهن کردیم ، آقایی که از اونجا رد می شد ، پرسید ، جسد بچه است ؟ نشستم بالا سرش و زار زدم . یک ماه بود که ندیده بودمش . حالا محکم تو کفن پیپچده بودنش . دیگه دلشوره نداشتم . لمسش می کردم و به خاطر می آوردمشو و به خاطر می سپردمش . پشت سرش نماز خوندیم . ولی تنها حسی که نداشتم ، حس نماز بود . فقط سعی می کردم که واقعیت ها رو لمس کنم .
قطعه 304 ، مثل صحرای محشر بود . قبرهای دو طبقه ، سطحشون پایین تر بود و تنگ تنگ ، کنار هم ، کنده شده بودند . هزاران نفر دور محوطه ایستاده بودند و می ترسیدند که یکی هولشون بده و بیفتن تو قبرها . گرمای عجیبی بود . گور کن ها ، عین عجل معلق جابجا می شدند . عمو بهمن اومده بود و زمام امور رو تو دست گرفته بود . خیالم راحت تر شده بود . باید حواسم رو به همه چیز جمع می کردم ، حتی انعام گورکن و مداح . قبر کناری مال یه جوون ترک بود . جمعبت اطرافش ، اونقدر زیاد بود که ما نمیتونستیم ، جلو بیایم . وقتی بابام رو، آوردن ، داشتم یه مشت اطلاعات به درد نخور به مداح می دادم . خیلی سریع تر از اون چیزی که فکرش رو می کردم ، دفنش کردن . وقتی صورتش رو برای تلقین خوندن ، کنار زدن ، چند قدم رفتم عقب . نمی خواستم ، چیزی ببینم . طاقت نداشتم . بعدش فقط صدای ، گریه های مریم یادمه که بغلش کرده بودم و سعی می کردم آرومش کنم . اشکهام با خاک مخلوط شده بود و صورتم گل شده بود . گریه های مریم داشت ، عصبی می شد و نگران بودم که حالش بد نشه . تنها چیزی که تو این روزها ، طلب کردم ، این بود که از آقای جعفری خواستم ، براش نماز بخونه . وجود مدیرعاملم ، باعث دلگرمیم بود .
دیدن کیوان ، یه آرامش عجیبی بهم داد . وقتی بغلم کرد که بهم تسلیت بده ، بغضم ترکید . به غیر از مامان و مریم ، شاید تنها کسی بود که توبغلش از ته دل ، گریه کردم . تا پایان اون مراسم در کنارم بود و یه آرامش عجیبی بهم داد .
بعد از خاک سپاری ، همه چیز برام تموم شد. بقیه اش مراسم جلف و کشداری بود که فقط باعث عذابم می شد . از اون روز ، دیگه گریه نکردم . لباس سایه رو خیلی سریع از تنم در آوردم و همه چیز رو خیلی راحت تر از اونی که فکر می کردم ، قبول کردم . ولی همه چیز ، هنوز سنگینه . هوایی که تنفس می کنم غلیظه و همه چیز به طرز عجیبی کند پیش می ره . خلاء بی نهایتی وجود داره که با چیزی نمی تونم پرش کنم و اگر غمگین نیستم ، هیچ چیزهم نمی تونه شادم کنه .