هفته پیش بهمون خبر دادن که در گزینش شرکت فولاد قبول شدین و فلان روز جهت انجام معاینه های پزشکی بیاین بندر عباس . ما هم ۶۰ هزار تومان دیگه بابت بلیط هواپیما سلفیدیم و با هزار دوز و کلک از شرکت مرخصی گرفتیم و رفتیم بندر . چون باید برای ساعت ۸ صبح ناشتا می بودم ٬ با شکم خالی سوار هواپیما شدم و اولین دفعه بود که دلم برای یه لقمه از اون ساندویچ کوفت گرفته هواپیمایی لک زده بود . خلاصه شب هم از خوردن دستپخت کم نظیر مامان جان محروم شدیم و صبح روز بعد راهی مکان مقرر گشتیم . کلی هم به خودمون رسیدگی کردیم و با عرض معذرت ٬ حتی تو خشتکمون رو هم عطر و ادکلن زدیم که اگه یه وقت خواستن از سلامت ناموسمون با خبر بشن ٬ آزردگی خاطر پیش نیاد
.
یه ۳۰ نفری می شدیم که پرونده به دست پشت در منتظر بودیم و هر کس سعی می کرد اطالاعاتش رو در مورد آزمایشات مختلف در اختیار بقیه بگذاره . بالاخره راهی آزمایشگاه شدیم و بعد از دادن خون و گلاب به روتون نمونه ادرار ٬ نوبت نوار قلب شد . ما که همچی یه خرده زرنگ بودیم ٬ اول از همه نوبت نوار قلبمون شد . خانم مسوول گفت جوراب هات رو در بیار و بلوزت رو هم بزن بالا و دراز بکش . ما هم اطاعت امر کردیم و خانمه دو تا حلقه زد به مچ پا و دو تا هم به مچ دست و نوبت رسید به سنسورهای روی سینه . ۴ تا سنسور بادکش گونه باید به ۴ نقطه مختلف سینه وصل می شد . خانمه اولی و دومی رو با موفقیت نصب کرد و همچی که اومد سومی رو بزنه ٬ اون دو تا پریدن بالا ! دوباره سفتشون کرد و سومی هم با موفقیت انجام شد و تا اومد چهارمی رو بزنه ٬ دومی پرید بالا ! خانمه که سعی می کرد هر طور شده کار رو فیصله بده ٬ یه پنبه خیس دستش گرفته بود و می کشید رو سینه ما و سعی می کرد با کمک آب ٬ بادکش ها رو جا بزنه ٬ ولی غافل از اینکه من احتمالا از نسل میمونها هستم و به این راحتی ها چیزی با پوستم تماس پیدا نمی کنه ٬ حتی نیش یک پشه موذی !! خلاصه به هر زحمتی بود اینها رو سفت کرد و دستگاه رو روشن کرد و خودش رفت بیرون . در همین حین دوباره دو تا از بادکش ها پریدن بالا و من هم فقط دلم می خواست زودتر از شر این آزمایشات خلاص شده و برم خونه و ترتیب ماهی شکم پر مامانم رو بدم ! خانمه که اومد نوار رو ببینه ٬ متوجه شد که دو تا از خطها اصلا نیفتاده و باید آزمایش رو از نو تکرار کنه . بهم گفت که : شما چون " پر مو " ( منظورش پشمالو بود ! ) هستین اینها رو باید با ژل بچسبونم و حالا چند دقیقه صبر کن تا یه کاری بکنم . منم که خنده ام گرفته بود گفتم : خانم قبلش می گفتین که یه تمهیداتی می اندیشیدیم . خلاصه ما مثل بچه یتیم ها نشستیم لب تخت و شاهد آزمایش دادن دو نفر از بچه های دیگه بودیم و غبطه خوردن به بدنهای صاف و صوفشون و لعنت فرستادن به آبا و اجدادمون که کدومشون این ژن پر دردسر رو به ما منتقل کرده ٬ چون بابامون که یه نسبتی با کوسه داره ! آخرش هم به این نتیجه رسیدم که شاید به خاطر پوست مرغهایی بوده که در بچگی با حرص و ولع می خوردم ! خدا داند .
خلاصه دوباره نوبت ما شد و ایندفعه تا نوبت نصب این بادکشها رسید ٬ خانم دکتر با تبحر خاصی به محض نصب شدن هر کدوم ٬ با انگشتش نگهش می داشت و می رفت سراغ بعدی و در آخر کار ٬ خانم دکتر چهار چنگولی افتاده بود رو من و فقط داشت به بادکشها فشار وارد می کرد و با یه حرکت انتحاری دستگاه رو به کار انداخت ! هورا ............ ایندفعه دیگه پیروز شدیم . از قضا مثه اینکه قلبمون هم مثل ساعت بیگ بن کار می کرد .
سرتون رو درد نیارم که آزمایشهای ریه و بینایی و شنوایی و معاینه عمومی رو هم پشت سر گذاشتیم و ساعت ۲ با تمام هیکل افتاده بودم رو ماهی مذکور و داشتم دلی از عزا در می آوردم . ضمنا برای رفع کنجکاوی عزیزانی که اول مطلب رو با دقت خونده بودن باید بگم که آزمایش بخش ناموسی هم انجام نشد و شورت گل منگولی مارک داری که به این مناسبت پام کرده بودم ٬ حروم شد !