تبليغاتX
آرامش بعد از طوفان

آرامش بعد از طوفان

آنچه از عقل و دل و خلاصه هر چی بشه , برآید !

جاتون خالی چند روزی شیراز بودم . رفته بودم عروسی یکی از دوستهای صمیمی . عروسی با حالی بود . از چند روز قبل از عروسی دوستان و فامیل میومدن خونه عروس و مقدمات سفره عقد و بساط عروسی رو آماده می کردن و در کنارش هم می زدن و می خوندن ! شیرازیها به ترانه هایی که به مناسبت عروسی می خونن ٬ اصطلاحا " واسونک " می گن که پیرزن هاشون در خوندن این ترانه ها ید طولایی دارن و شنیدنشون خالی از لطف نیست . کلا اهالی شیراز مردم سرزنده و دل به نشاطی هستن و از هر فرصتی برای بزن و بکوب استفاده می کنن و یه مقدار با اهالی پایتخت که معمولا جشن هاشون خیلی خشک و رسمی برگزار می شه تفاوت دارن . چیزی که برام جالب بود ٬ این بود که آدمهایی که هر روز میومدن ٬ به خاطر این ازدواج خوشحال بودن و این قضیه براشون اهمیت داشت و شاید کمکی که در برگزاری مراسم می کردن و شادی که از خودشون بروز می دادن ٬ به خاطر همین همدلی و عشقی بود که نسبت به دوست یا فامیلشون داشتن ٬ چیزی که این روزها در تهران کمتر شاهدش هستیم و می شه گفت که ۹۰٪ مدعوین فقط از سر انجام وظیفه در جشن عروسی یک نفر شرکت می کنن و ذات اون مراسم ٬ اهمیت چندانی براشون نداره .

جاتون خالی پدر رفیقم ٬ به میمنت عروسی دخترش ٬ غرابه شراب قدیمی شیرازیش رو هم باز کرد و لبی به خمره زدیم . شب عروسی هم تا ۵ صبح زدیم و رقصیدیم و تقریبا می تونم بگم کمرم به دو نیم شده بود !! گرچه که روز بعدش برای رفتن سر کار عذاب الیمی رو تحمل کردم و از بی خوابی چشمهام باز نمی شد ٬ ولی ارزشش رو داشت و فعلا تا یه مدت شارژ شارژم ٬ طوری که امشب دارم با مهمون آمریکایی می رم بیرون !!! دعا کنید بار اول و آخر باشه !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 12:35  توسط م.ن.ش  | 

صبح جمعه طرفهای ساعت ۸ بود که موبایلم زنگ زد . شماره رو تلفن بصورت unknown افتاده بود. معمولا اینجور شماره ها به کارخانه مربوط می شه . با چشمهای پف کرده و بسته از خواب ، داشتم به کلهم کسانی که احتمال داشت این موقع صبح یک روز تعطیل از سایت باهام تماس بگیرن فحش می دادم . ای کاش گوشی رو جواب نمی دادم ! ای کاش یکی از همون خروس های بی محل سایت بود ! وقتی گوشی رو برداشتم ، بعد از چند تا الو ، صدای یه خانمی اومد . معلوم بود از بلاد خارجه است . اول فکر کردم دختر عمه امه ، ولی بعد از جواب دادن به احوالپرسی ها به اشتباهم پی بردم . آخرش از حدس زدن بیخیال شدم و اعتراف کردم که به جا نمیارم . جواب : " من مهینم ، از آمریکا " ! از دوستان قدیم مامانم بود که ساهاست در بلاد کفر زندگی می کنه و هر از گاهی تابستانها میاد و چشممون به جمالش منور می شه . خداییش زن دوست داشتنی ایه ، ولی نه برای صبح یک روز تعطیل . خلاصه یک مقدار احوالپرسی کرد و شماره مامانم رو ازم گرفت که فراموش کرده و چند تا سوال بی معنی دیگه هم پرسید و زودتر از اون چیزی که همه انجام می دن ، رفت سر اصل مطلب و گفت شوهرش با دو تا پسرهاش دارن میان ایران و بچه ها می خوان حتما ببیننت و باهات برنامه بذارن ، حالا بیا با خودشون صحبت کن ! حالا فکرش رو بکن با دهن ناشتا و مسواک نکرده ، باید با یه بچه نیمه ایرانی - آمریکایی که 11 ساله ندیدیش ، صحبت کنی و بهش لبخند ژوکوند بزنی !!!! ناگفته نماند که این خانم از اولش که به آمریکا مهاجرت کرد ، از اون کشور متنفر بود و فقط به زور شوهر و به خاطر آینده بچه ها رفت و به همین دلیل همیشه تلاش می کرد که بچه ها آمریکایی بار نیان و آداب و رسوم و زبان مادری و حتی دین و فرهنگشون رو فراموش نکنن و درنتیجه در راستای تحقق این هدف ، گامهی اساسی ای برداشت ، از جمله اینکه انگلیسی صحبت کردن برای بچه ها در خونه ممنوع بود ، گوش کردن به برنامه های تلویزیونی و رادیویی ایرانی ، گرفتن معلم مشق فارسی ، تعلیمات دینی ، خواندن نماز و گرفتن روزه و ... همه و همه رو با دقت و وسواس عجیبی پیگیری می کرد که بچه ها " ایرانی بودن " خودشون رو فراموش نکنن ! در نتیجه این تلاش ها ، بنده بعد از 11 سال در یک صبح جمعه دل انگیز تونستم یک مکالمه  فارسی به نسبت روان و بدون لهجه از  پسری رو بشنوم که یه گرمی و معرفتی که فقط مخصوص آسیایی هاست تو صداش بود . ولی در کمال تاسف باید اعلام کنم که این مکالمه هیچ جذابیتی برام نداشت و مواردی که با آب و تب تعریف کردم ، کوچکترین احساسی رو در من بر نمی انگیخت ، چون فقط مغزم داشت به عواقب قضیه و سرنوشتی که در انتظارمه فکر می کردم . خلاصه مقادیری احوالپرسی رد و بدل شد و فهمیدم که آقایون ب9ه مدت دو هفته در ایران اقامت دارن و از من می خوان که در این مدت همراه و کنارشون باشم و دیدنیهای تهران و جذابیتهاش رو بهشون نشون بدم !!!!! ای کاش قرار بود آپولو هوا کنم ! ای کاش قرار بود هر هفت روز هفته رو با مدیر پروژه ، برم همدان و برگردم ! ای کاش قرار بود به یک مهمونی برم که هیچکس رو نمی شناسم و همه از روی ترحم بخوان باهام گپ بزنن ! ای کاش قرار بود تنهایی بین 40 نفر مثل خردادیان برقصم ، ای کاش با یه بشقاب در دست سر میز غذای عروسی با دیسهای خالی مواجه می شدم و همه مدعوین از سر دلسوزی یه قاشق شیرین پلو می ریختن تو بشقابم ، ای کاش مادربزرگه روزی 1326 بار یخجال رو تمیز می کرد و من مجبور بودم برفکش رو پاک کنم ولی ................................................... ولی ....................................... ولی مجبور نبودم دو تا آدمی که 11 ساله ندیدمشون و اسمهاشون رو هم به زور یادم میاد رو تو تهران ، اون هم بدون ماشین بگردونم و سعی کنم بهشون خوش بگذره !!!

جالب این بود که پسرک سوال می کرد شهرک غرب بهتره یا پاسداران ؟ و وقتی سوال کردم از چه لحاظ ؟ گفت از لحاظ مرکز خرید و دختر بازی !!!!! آخه کدوم آدم عاقلی از آمریکا میاد تو ایران دختر بازی کنه ؟ من واقعا یادم نمیاد خودم آخرین بار کی رفتم دختر بازی ؟؟؟؟!!! خدایا آدم به چه بی ناموسی هایی وادار می شه ؟؟؟!!! اگه ازم می پرسید دیزی ایرانشهر بهتره یا بازار بزرگ یا اینکه خرید از جمعه بازار بهتره یا میدون شوش ، مسلما جوابهای مناسب تری داشتم . واقعا تهران چه جذابیتی برای یک نفر که از خارج میاد ، می تونه داشته باشه ؟ ممکنه شیراز و اصفهان و تبریز ، چهار تا جا برای دیدن داشته باشن ، ولی تهران به غیر از یه مشت خیابون شلوغ و مغازه های عجق وجق ، چه چیز جذابی برای یک خارجی داره ؟ حالا باز اگه صبح بری بیرون ، دو تا موزه رو می تونی ببینی ، اما شبش به غیر از تو رستوران غذا خوردن ، چه غلطی می شه کرد ؟؟؟ آهان یه چیزی یادم اومد ! می تونم فیلم انعکاس با بازی مهناز افشار و حمید گودرزی هم ببرمشون !! حتمام خوششون میاد !

آقا من از الان تا دو هفته دیگه ، هیچ شماره مشکوکی رو جواب نمی دم !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 16:45  توسط م.ن.ش  | 

دیروز که داشتیم با مدیر پروژه از سایت همدان برمیگشتیم ٬ سر راه یکی از مدیران پیمانکارمون رو هم سوار کردیم . بعد از چند دقیقه ٬ بوی بنزین شدیدی در ماشین احساس کردم . بیشتر که دقیق شدم ٬ دیدم بوی بنزین نیست و احتمالا یکی از مشتقات نفتیه . بو بدجوری داشت اذیتم می کرد و کم کم داشتم سر درد می گرفتم . هی از اهالی ماشین سوال می کردم که به نظر شما بوی نفت و بنزین نمیاد ؟ و با این حرف من ٬ نوک دماغ ملت شروع می کرد به حرکت کردن و دنبال منبع بو گشتن . یه نگاهی به جاده انداختم و دیدم دارن جاده رو آسفالت می کنن ٬ ولی وقتی دقیقتر شدم دیدم ٬ بوی قیر نیست . حسابی داشتم کلافه می شدم . از راننده پرسیدم که تو صندوق عقب پیت نفت و بنزین نذاشته و جواب اون هم منفی بود . بقیه کم کم از این سوالات من به تنگ اومده بودن و می شه گفت که دیگه به سوالام محل نمی ذاشتن . یکدفعه چشمم به ساک کوچک آقای مهمان افتاد و حدس زدم که منبع بو باید همین ساکه باشه . یه ذره بینی ام رو روی بو متمرکز کردم و یه دفعه یه لامپ گنده تو کله ام روشن شد . واکس !! دقیقا بوی واکس بود . با خودم گفتم که مهندس " ب " حتما تو ساکش واکس داره و درش باز شده این بوی خفه کننده رو ایجاد کرده ٬ همینطور که داشتم فکر می کردم چطوری این موضوع رو ازش سوال کنم که برش نخوره و هم خودم از این بو راحت شم و هم اسباب و وسایل مهندس " ب " از سیاه شدن ٬ چشمم افتاد به کفشهای مهندس !! چشمتون روز بد نبینه ٬ کفشها آنچنان برقی می زدن که مشخص بود همون الساعه واکس خورده اند و احتمالا به دلیل مرغوبیت واکس استفاده شده ٬ اون بوی دلپذیر رو ایجاد کرده بودن ! از کشف خودم بسی خوشحال شدم ٬ ولی برای اینکه مهندس بدبخت رو تا تهران معذب نکنم ٬ دیگه حرفی از بو نزدم !

پ.ن : شماها می دونین چرا وقتی دارن گوسفندها رو با کامیون جابجا می کنن ٬ چرا حتما یک نفر هم اون پشت ٬ پیش گوسفندها می شینه ؟

ج : مثل اینکه گوسفندها وقتی در اون حالت فشرده ٬ زمین می افتن ٬ دیگه نمی تونن از جاشون بلند شن و در نتیجه خفه می شن و می میرن ! برای همین یکی اون پشت می شینه که تا گوسفنده افتاد زمین یا از جاش بلندش کنه ٬ یا اگه نتونه همون جا سرش رو  ببره !

دیدید که در طول راه به غیر از خوابیدن و بو کشیدن ٬ کشفیات دیگه ای هم صورت می دم ! البته فلسفه این قضیه رو مدیر پروژه با آب و تاب خاصی برام تعریف کرد که خودش هم از راننده مون شنیده بود !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 9:47  توسط م.ن.ش  | 

تعطیلات بی معنی ای بود . نمی تونم بگم بد بود ٬ ولی به غیر از مسمویتی که یک روزم رو پر کرد ٬ خاطره دیگه ای ندارم . می گن از قلیان بوده . می گن جدیدا تنباکوها یه جور مسمومیت ایجاد می کنن . مسمومیت جالبی هم بود ٬ چون بر خلاف معمول که طبیعت این مرض با اسهال همراهه ٬ بنده حقیر ٬ گلاب به روتون یبوست شده بودم . ولی چشمتون روز بد نبینه از سر درد و استخوان درد و تب و حالت تهوع ! بیماری به مدت یک روز و با تزریق یک آمپول پایان یافت . اولین روز تعطیلات اینطوری سپری شد ! دیگه بقیه اش رو خودتون از ضرب المثل " سالی که نکوست از بهارش پیداست " حدس بزنید ! نه ٬ بیخیال ٬ نمی خوام غر بزنم . چون با اینکه اتفاق خاصی نیفتاد ٬ ولی بد هم نبود . مخصوصا که خواهرم آمده بود پیشم و بیشتر به فکر سرگرم کردن و خوش گذشتن به خواهرم بودم . به توانایی های خودم هم امیدوار شدم که تونستم ۵ روز تعطیل ٬ اون هم از نوع عزاداری ٬ در تهران از یک مهمون عزیز پذیرایی کنم و سعی کنم بهش خوش بگذره !!! باور کنید کار مشکلیه . البته از کلیه احباب و یارانی که منو در این زمینه یاری کردن کمال تشکر رو دارم . روز دوم تعطیلات رو هم مشغول درست کردن " میرزا قاسمی " به روش کاملا سنتی بودم . ۲ کیلو بادمجان رو کبابی کردم و وقتی موفق شدم ساعت ۵ بعد از ظهر به ملت ناهار بدم ٬ همه داشتن ته دیس رو گاز می زدن ٬ حالا نمی دونم از گشنگی بود یا از خوشمزگی دستپخت بنده !!!؟ ولی باور کنید خیلی لذیذ شده بود و خودم هم کف کرده بودم . بالاخره رگ شمالیمون هم یه خودی نشون داد ! مجموعا اگه ازم بپرسن ٬ تعطیلات رو چکار کردی ٬ میگم : به معنی واقعی کلمه خوردم ! به غیر از دو شب آخر که به طرز شگفتی آوری تو خونه تنها بودم . اوایل غروب شروع کردم به جفتک انداختن و چند تا sms به کسانی که سراغ داشتم  دادم و جالب اینه که بعد از ارسال پیامک ها ، دلم می خواست جواب منفی باشه و برنامه جور نشه ! انگار فقط داشتم از سر عادت و به رسم مألوف دنبال برنامه می گشتم و انگار یه قرارداد ننوشته ای امضا کرده بودم که باید از خونه بیرون برم . یه مقدار که تو خودم عمیق تر شدم ، در کمال ناباوری دیدم که دلم می خواد تو خونه باشم و حوصله دیدن هیچکدام از آدمهایی که باهاشون تماس گرفتم رو ندارم ! باور نمی کنین که به آنچنان آرامشی دست پیدا کردم که مدتها بود ، تجربه نکرده بودم . وقتی با خیال راحت جلوی باد خنک کولر آبی ولو شدم و کانالهای تلویزیون رو اینور و اونور کردم و تصمیم گرفتم هیچ جا نرم ، تازه فرصت کردم که به خودم فکر کنم . چیزهایی رو در خودم پیدا کردم که مدتها بود دنبالشون می گشتم و در آخر به این نتیجه رسیدم که این حجم عظیم معاشرتهایی که من برای خودم درست کردم ، تقریبا تمام اوقاتم رو پر کردن و همین باعث شده که آیتمهای مهمی رو در زندگی فراموش کنم . آیتمهایی که خیلی مهمتر از یک سری آدمهایی هستن که هیچ وجه اشتراکی باهاشون ندارم و بعضا باعث اعصاب خردیم هم می شن . از خودم و یک سری معاشرتهام ، تعجب می کردم ، اینکه من چقدر زمان و انرژی صرف آدمهایی کردم که هیچ ربطی به من ندارن و فقط دارم اوقاتم رو باهاشون پر می کنم ؟ خیلی برام جالب ، تازه و لذت بخش بود . اینکه غروب کسل کننده یک روز تعطیل ، بعد از 3 سال عادت کردن به یک سری کارها ، چقدر می تونه مفید و تعیین کننده باشه . غروب روز بعد هم به همین منوال گذشت . باز هم فکر کردم و باز هم به نتایج جدیدتری رسیدم . تو یک سریال در پیت ، از رادیوی یک پیکان فکسنی ،  آواز شجریان پخش می شد و بعد از مدتها ، یادم افتاد که چقدر دلم برای شجریان تنگ شده . بعد از مدتها دوباره یاد خود واقعیم افتادم و دیدم چقدر دلم برای خودم تنگ شده بود . همون جا بود که تصمیمات مهمی گرفتم ، از جمله اینکه یک سری آدمها رو با تیپا از زندگیم بندازم بیرون ! بعدش هم پا شدم بعد ازمدتها به یکی از بهترین رفیقهام که کانادا زندگی میکنه زنگ زدم و بیشتر از یک ساعت و به یاد ایام قدیم که با هم دربند می رفتیم و ساعتها با یک قلیان و چایی درباره زیر و بم عالم حرف می زدیم ، صحبت کردم و بعد از مدتها از معاشرتی که کرده بودم ، لذت بردم !

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 11:58  توسط م.ن.ش  | 

دیشب جمعا شاید دو ساعت خوابیدم . بعد از مدتها بخوابی زده بود به کلم . طوفان شدیدی بود . صدای زوزه باد گوشهام رو کر می کرد . نگران مادربزرگم بودم که تو خونه تنهاست ٬ همینطور اون مادربزرگم که می دونستم از صدای رعد و برق می ترسه . نگران رفیقم که ساعت یک نصفه شب برای دیدن عشقش رفته بود تو خیابون و همینطور نگران دوست دخترش که اون ساعت شب و تو اون طوفان تو خیابون بود و نگران خودم ! نگران خودم که مغزم داشت منفجر می شد و از دست افکار مسمومم نجات پیدا نمی کردم . به خاطر طوفان پنجره ها رو بسته بودیم . گرمم بود . خونه دم کرده بود . مغز منهم دم کرده بود . صدای نفسهای ممتد رفیقم که کنارم خوابیده بود رو افکارم پارازیت می انداخت . دوست داشتم برم بشینم و به روبروم نگاه کنم ٬ ولی اینقدر فکر کرده بودم که دیگه مغزم ظرفیت بیشتر از اون رو نداشت ٬ ضمنا دلم نمی خواست با خودم تنها باشم . از خودم فرار می کردم . پنجره ها داشتن از جا کنده می شدن . بیشتر نگران رفیقم شدم . از دستش دلخور بودم . با اینهمه بهش پیغام دادم : زنده ای ؟ جواب : آره . خیالم راحت شد . ولی باز هم خوابم نمی برد . میخواستم به مادربزرگه تلفن کنم ٬ ولی دیدم از صدای تلفن ممکنه هول کنه . فکر کنم ساعت ۳ بود که صدای در اومد . صورت رفیقم رو ندیدم که شاد بود یا غمگین . خاطره یه عشق شب طوفانی ! شاید . خودم رو زدم به خواب . ولی خوابم نمی برد . صدای ممتد نفسها شد دو تا . نمی دونم ساعت چند بود که صدای نفسها رو دیگه نشنیدم . 

صبح با یه سر سنگین از خواب بیدار شدم .

نمک خوردم و نمکدون رو شکستم . نمک خوردن و نمکدون رو شکستن . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 8:49  توسط م.ن.ش  | 

معمولا وقتی یه اشتباهی رو دو بار مرتکب می شدم ٬ خیلی خودم رو سرزنش میکردم ولی نمی دونم الان که برای بار دهم دارم اشتباه می کنم ٬ تنبیهی در کار نیست ؟ شاید پوستم کلفت شده ؟ شاید از خودم نا امید شدم ! شاید هم واقعا به فکر افتادم ! اینکه یه مشکلی وجود داره ٬ یه جای کار می لنگه ! شاید واقعا یه عیب ایرادی وجود داره ؟

مگه یه انسان بالغ یه خطا رو چند دفعه تکرار می کنه ؟ پس کی باید از تجربیات درس گرفت ؟ به دست آوردن یک تجربه چه بهایی داره ؟ چه چیزهایی رو آدم از دست می ده برای اینکه یه تجربه ای رو به دست بیاره ؟

واقعا نمی دونم چی بگم . اگه جوابشون رو می دونستم که اصلا سوال رو مطرح نمی کردم . باید یه فکری بکنم . می دونم که تنبیه و سخت گیری فایده نداره . باید فکر کرد ٬ اون هم از نوع اساسیش . فقط سعی می کنم به اصل موضوع فکر نکنم . خیلی چندش آوره . حالم از خودم بهم می خوره . شاید هم شدیدا دلم برای خودم می سوزه . شاید اصلا نبیاد در این شرایط این حرفها رو بزنم ٬ چون بیشتر سرم درد می گیره . فکر نمی کنم در برابر اتفاقی که افتاده سر درد خیلی اهمیتی داشته باشه .

بریده باد زبانی که بی موقع گشوده شود !

( این پست رو خیلی جدی نگیرین . تراوشات یک ذهن پریشانه ! ) .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 17:34  توسط م.ن.ش  | 

آدمها تحت چه شرایطی یه دفعه تغییر می کنن ؟ فشارهای عصبی ؟ مسایل مالی ؟ حصول قدرت ؟ ... یه رفیقی دارم که دو سالی هست با هم آشنا شدیم . در اصل خانمش جز دوستان من بود و بعد از ازدواج با شوهرش هم صمیمی شدیم . یه مدت خیلی با هم دنگ بودیم . هفته ای چند بار همدیگر رو می دیدیم و کلا خیلی به هم حال میکردیم و به واسطه صمیمیتی هم که من با زنش داشتم ٬ رابطه مان محکمتر بود . روحیاتمون به هم می خورد و کلا بچه دوست داشتنی ای بود . به نسبت آدم آرومی بود و خیلی مهربان . بعد از یک سالی که از ازدواجشون می گذشت ٬ کم کم تغییر کرد ٬ البته من به واسطه ارتباط نزدیکی که باهاش داشتم ٬ این تغییر رو بیشتر از همه احساس میکردم . رفتارهاش یه جورایی عصبی شده بود و زود از کوره در می رفت و غر غرو و ایراد گیر شده بود . احساس میکردم که با زنش هم یکسره بگو مگو دارن . اوایلش قضیه رو خیلی جدی نمی گرفتم و با خودم می گفتم حتما مقطعیه و می گذره ٬ ولی بعد از یک مدت برای خودم هم غیر قابل تحمل شده بود . در عرض چند ماه ٬ ۳ ٬ ۴ بار تو خیابون با مردم کتک کاریش شده بود و وقتی نبود که پشت فرمان بشینه و با مردم دعوا نکنه . چون با هم ندار بودیم ٬ با من هم شروع کرد به برخورد پیدا کردن و یه جورایی رو اعصاب منهم می رفت . بعد از تعطیلات عید بود که دیگه دیدم از معاشرت با این آدم دارم افسرده می شم و هر بار که همدیگه رو می بینیم تا ساعتها فکرم رو مشغول میکنه و با خودم درگیری پیدا می کنم در نتیجه تصمیم گرفتم معاشرتم رو باهاش کم کنم . احساس کردم که شخصیت واقعیش رو داره نشان می ده و شاید تو این یک سال درست نشناخته بودمش و این اون رفیقی نیست که من بتونم باهاش حال کنم . از طرفی هم چون قبلا سابقه ضربه خوردن از این دست رابطه ها رو داشتم ٬ اصلا حوصله مدارا کردن و داغان کردن خودم رو نداشتم و به همین دلیل به سرعت رابطه ام رو کم کردم ٬ طوریکه اوایل از دستم دلخور می شدن و بهم انگ بی معرفتی و این جور چیزها رو می چسبوندن ٬ ولی بعد از مدتی به خاطر مشغله زیاد اونها هم خیلی پی اش رو نگرفتن و در نتیجه دیدارهای ما به دو هفته ای یک بار کاهش پیدا کرد . این داستان به همین منوال پیش می رفت ٬ تا اینکه در عرض هفته گذشته بنا به دلایلی چند دفعه همدیگه رو دیدیم . احساس کردم که نسبت به گذشته باز هم عصبی تر شده و شاید کلمه قلدر ٬ بهتر از عصبی باشه . رفتارش تقریبا غیر قابل تحمل به نظر میاد و مخصوصا موقع رانندگی باعث خطر و دردسره . اصلا حق تقدم حالیش نمی شه و وقتی هم که بهش اعتراض می کنن ٬ به مردم فحش و فضیحت می ده و فکر کنم تا چند وقت دیگه بابت این موضوع اتفاقات بدی براش بیفته .

نشستم به دلایل این تغییر رفتار فکر کردم . اولش برام مسجل بود که شخصیت واقعیش اینه ٬ ولی یه لحظه با خودم احتمال دادم که شاید مشکلی داشته باشه . شاید فشار مالی زیادی روش باشه . شاید یه سری اختلافات خانوادگی باعث این حرکات عصبی شده . یه احتمال منفی هم وجود داشت . جدیدا پستش بالاتر رفته و یه جورایی مدیریتی شده ٬ شاید خودش رو گم کرده که اینطور در برابر همه حق به جانب شده . با خودم فکر کردم ٬ من به عنوان یک دوست ٬ وظیفه ام چیه ؟ اینکه کنار کشیدم کار درستی بود ؟ جوابش مشخصه : برای خودم آره ٬ ولی برای اون شاید آره و شاید هم نه ! گفتم با زنش صحبت کنم ٬ دیدم فایده نداره ٬ چون زنش به دلیل علاقه و تعصب زیادی که روش داره ٬ ناراحت می شه و جبهه گیری میکنه . پس تنها راهی که می مونه ٬ اینه که با خودش صحبت کنم . ولی نمی دونم بپذیره یا نه . اصلا نمی دونم تا کسی از آدم کمک نخواسته درسته که بهش کمک کنیم یا نه ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:25  توسط م.ن.ش  | 

چهارشنبه گذشته روز سختی بود . بعد از یک ماه کش و قوس و فرار از تصمیم گیری ٬ باید تکلیف خودم رو روشن می کردم و تصمیم می گرفتم که می خوام امروز برم بندرعباس و با فولاد هرمزگان قرارداد امضا کنم یا نه ؟ تو این مدت نمی دونم با چند نفر مشورت کردم ٬ نمی دونم نظر چند نفر رو پرسیدم ٬ نمی دونم چقدر تجزیه و تحلیل کردم . ولی یه چیزی رو می دونم و اون هم این که ٬ هر جور می خواستم به این ماجرا نگاه کنم ٬ یه جای قضیه می لنگید . اون موقع یا نمی فهمیدم کجاشه یا نمی خواستم که بفهمم ٬ ولی بالاخره و با تمام ترسی که داشتم با خودم روراست شدم : " من از بندرعباس بدم میاد" بیست سال تو این شهر زندگی کردم و عین بست سال با تنفر بود . سال آخری که اومدم تهران تقریبا فرار کردم . روحیه ام له و لورده و داغون بود . چرا باید دوباره برگردم ؟ چرا باید دوباره به مدت نامعلومی با نفرت زندگی کنم ؟ مگه من چند سال عمر می کنم ؟ از کجا معلوم که فردا دیگه تو این دنیا نباشم . پس برای چی می خوام برگردم ؟ برای پول ؟ شغل بهتر ؟ وقتی از لحاظ روحی داغون بشم ٬ پول و کار به چه دردم می خوره ؟ منکه یه بار تجربه اش رو داشتم ٬ پس چرا باید دوباره تکرارش کنم ؟ این سهمیه رو بذار برای اونهایی که تجربه نکردن . شاید براشون مفید باشه . ولی برای من نه . بذار بگن سوسولم ٬ بذار دو روز دیگه همه شماتم کنن ٬ بذار بگن ترسوام ٬ بذار بگن بزرگترین فرصت دنیا رو از دست دادی . مهم اینه که خودم راضی باشم . شاید هم بعدا پشیمان بشم ٬ ولی اگر هم می رفتم هیچ تضمینی برای پشیمون شدن وجود نداشت . یه سری توجیه هم به غیر از مسایل روحی دارم که نتیجه یکی ٬ دو ماه بررسی کردنمه . در هر صورت کفه به این ور سنگینی کرد و موندم . راستش خیلی خوشحالم . یه جورایی آزاد شدم . از فکر رفتن داشتم دق می کردم ٬ ولی نمی دونم چرا می خواستم برم ؟ نمی دونم آدم چرا گاهی اوقات یه شرایطی رو برای خودش درست می کنه که فقط حکم عذاب رو داره . شاید به خاطر یه آینده نامشخص . یادم میاد خیلی سال پیش در کتاب " جزیره " خوندم که یک زن بومی سیاهپوست به سفیدها می گه : شماها همیشه به خاطر فردا ٬ امروز رو از دست می دین و به همین خاطر هیچوقت از زندگیتون لذت نمی برین ! 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:30  توسط م.ن.ش  | 

هفته پیش بهمون خبر دادن که در گزینش شرکت فولاد قبول شدین و فلان روز جهت انجام معاینه های پزشکی بیاین بندر عباس . ما هم ۶۰ هزار تومان دیگه بابت بلیط هواپیما سلفیدیم و با هزار دوز و کلک از شرکت مرخصی گرفتیم و رفتیم بندر . چون باید برای ساعت ۸ صبح ناشتا می بودم ٬ با شکم خالی سوار هواپیما شدم و اولین دفعه بود که دلم برای یه لقمه از اون ساندویچ کوفت گرفته هواپیمایی لک زده بود . خلاصه شب هم از خوردن دستپخت کم نظیر مامان جان محروم شدیم و صبح روز بعد راهی مکان مقرر گشتیم . کلی هم به خودمون رسیدگی کردیم و با عرض معذرت ٬ حتی تو خشتکمون رو هم عطر و ادکلن زدیم که اگه یه وقت خواستن از سلامت ناموسمون با خبر بشن ٬ آزردگی خاطر پیش نیاد  .

یه ۳۰ نفری می شدیم که پرونده به دست پشت در منتظر بودیم و هر کس سعی می کرد اطالاعاتش رو در مورد آزمایشات مختلف در اختیار بقیه بگذاره . بالاخره راهی آزمایشگاه شدیم و بعد از دادن خون و گلاب به روتون نمونه ادرار ٬ نوبت نوار قلب شد . ما که همچی یه خرده زرنگ بودیم ٬ اول از همه نوبت نوار قلبمون شد . خانم مسوول گفت جوراب هات رو در بیار و بلوزت رو هم بزن بالا و دراز بکش . ما هم اطاعت امر کردیم و خانمه دو تا حلقه زد به مچ پا و دو تا هم به مچ دست و نوبت رسید به سنسورهای روی سینه . ۴ تا سنسور بادکش گونه باید به ۴ نقطه مختلف سینه وصل می شد . خانمه اولی و دومی رو با موفقیت نصب کرد و همچی که اومد سومی رو بزنه ٬ اون دو تا پریدن بالا ! دوباره سفتشون کرد و سومی هم با موفقیت انجام شد و تا اومد چهارمی رو بزنه ٬ دومی پرید بالا ! خانمه که سعی می کرد هر طور شده کار رو فیصله بده ٬ یه پنبه خیس دستش گرفته بود و می کشید رو سینه ما و سعی می کرد با کمک آب ٬ بادکش ها رو جا بزنه ٬ ولی غافل از اینکه من احتمالا از نسل میمونها هستم و به این راحتی ها چیزی با پوستم تماس پیدا نمی کنه ٬ حتی نیش یک پشه موذی !! خلاصه به هر زحمتی بود اینها رو سفت کرد و دستگاه رو روشن کرد و خودش رفت بیرون . در همین حین دوباره دو تا از بادکش ها پریدن بالا و من هم فقط دلم می خواست زودتر از شر این آزمایشات خلاص شده و برم خونه و ترتیب ماهی شکم پر مامانم رو بدم ! خانمه که اومد نوار رو ببینه ٬ متوجه شد که دو تا از خطها اصلا نیفتاده و باید آزمایش رو  از نو تکرار کنه . بهم گفت که : شما چون " پر مو " ( منظورش پشمالو بود ! ) هستین اینها رو باید با ژل بچسبونم و حالا چند دقیقه صبر کن تا یه کاری بکنم . منم که خنده ام گرفته بود گفتم : خانم قبلش می گفتین که یه تمهیداتی می اندیشیدیم . خلاصه ما مثل بچه یتیم ها نشستیم لب تخت و شاهد آزمایش دادن دو نفر از بچه های دیگه بودیم و غبطه خوردن به بدنهای صاف و صوفشون و لعنت فرستادن به آبا و اجدادمون که کدومشون این ژن پر دردسر رو به ما منتقل کرده ٬ چون بابامون که یه نسبتی با کوسه داره ! آخرش هم به این نتیجه رسیدم که شاید به خاطر پوست مرغهایی بوده که در بچگی با حرص و ولع می خوردم ! خدا داند .

خلاصه دوباره نوبت ما شد و ایندفعه تا نوبت نصب این بادکشها رسید ٬ خانم دکتر با تبحر خاصی به محض نصب شدن هر کدوم ٬ با انگشتش نگهش می داشت و می رفت سراغ بعدی و در آخر کار ٬ خانم دکتر چهار چنگولی افتاده بود رو من و فقط داشت به بادکشها فشار وارد می کرد و با یه حرکت انتحاری دستگاه رو به کار انداخت ! هورا ............ ایندفعه دیگه پیروز شدیم . از قضا مثه اینکه قلبمون هم مثل ساعت بیگ بن کار می کرد .

سرتون رو درد نیارم که آزمایشهای ریه و بینایی و شنوایی و معاینه عمومی رو هم پشت سر گذاشتیم و ساعت ۲ با تمام هیکل افتاده بودم رو ماهی مذکور و داشتم دلی از عزا در می آوردم . ضمنا برای رفع کنجکاوی عزیزانی که اول مطلب رو با دقت خونده بودن باید بگم که آزمایش بخش ناموسی هم انجام نشد و شورت گل منگولی مارک داری که به این مناسبت پام کرده بودم ٬ حروم شد !

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 16:17  توسط م.ن.ش  | 

دیروز عصر سوار تاکسی شده بودم که به خونه یکی از دوستان برم . تاکسی منتظر یک مسافر دیگه بود که ظرفیتش تکمیل بشه و حرکت کنه . یک خانم میانه سالی ٬ سوار ماشین شد و گفت : آقا تو رو خدا ما رو زود برسون خونه که سریال شروع شد ! راننده متوجه نشد و پرسید : چی شد ؟ خانمه با اشتیاق خاصی گفت : هیچی آقا ٬ سریال شروع شد ! راستش اگه تو حال و هوای چند وقت پیشم بودم ٬ با خودم می گفتم " نگاه کن ٬ زنیکه مشنگ ٬ چه دل خوشی داره " ٬ ولی دیشب از مشاهده شور و اشتیاق اون خانوم ٬ یه حس خیلی خوبی بهم دست داد ٬ طوریکه دلم نیومد بهش لبخند نزنم . با خودم فکر کردم ٬ معنای زندگی چیه ؟ اینکه از صبح تا شب خودت رو پاره کنی ٬ برای اینکه به مدارج بالاتر دست پیدا کنی ٬ پول بیشتر به دست بیاری ٬ جلای وطن کنی و هزار جور غربت و دلتنگی رو تحمل کنی ٬ آخرش هم همیشه ناراضی و دلخور از شرایط حال و تاسف زندگی بهتر رو خوردن و تو یک استرس همیشگی و مداوم زندگی کردن !! دیدم نه ٬ به زندگی طور دیگه ای هم می شه نگاه کرد ٬ این زندگی کوتاه و زودگذر که می تونی ازش لذت ببری و حداقل خودت با دست خودت ٬ برای طمع بیشتر ٬ چاله هات رو گودتر نکنی . واقعا می شه از اون چیزی هم که وجود  داره لذت برد . خوب که به قضیه نگاه کردم ٬ دیدم چی از این لذت بخش تر که آدم در کنار خانواده اش تو یک شب خنک بهاری بشینه پای تلویزیون و همه فکر و ذکرش این باشه که " اقدس " تو سریال با " اکبر " ازدواج می کنه یا نه ؟ چرا همیشه باید دنبال چیزهای عجیب و غریب باشیم ؟ چرا همیشه اینقدر دنبال چیزهای گنده می دویم که دیگه همون کوچک ها هم خوشحالمون نمی کنه . مشکل همه ما اینه که فکر می کنیم ٬ اون چیزی که داریم حقمونه و باید داشته باشیم ٬ هیچکدام نمی دونیم که داشتن چشم و گوش و دست و پا و معده و روده و مادر و پدر و خواهر و دوست و رفیق و هوای خوب و گل و شکوفه و ... واقعا حقمان نیست و اینها ٬ همون چیزهایی هستند که خیلی ها ندارند و آرزوی داشتنش رو دارن ٬ پس بهتره یاد بگیریم که به خاطر داشته هامون متشکر و ممنون باشیم و سعی کنیم از وجودشون لذت ببریم .

الان مدتیه که به این مسایل خیلی فکر می کنم و دقیقا از اون موقعه که ٬ وقتی می رم خونه رفیقم و یه لیوان چایی می خورم ٬ می تونم نهایت لذت رو ببرم ٬ از اینکه یه سقفی بالای سرمه ٬ از اینکه جایی که روش نشستم گرمه ٬ یه لیوان چایی خوش عطر می خورم ٬ به صدای موسیقی گوش می دم و با چند تا از بهترین دوستهام گپ می زنم . باور کنید اینها خیلی نعمته ! خیلی زیاد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 13:49  توسط م.ن.ش  |