تبليغاتX
آرامش بعد از طوفان

آرامش بعد از طوفان

آنچه از عقل و دل و خلاصه هر چی بشه , برآید !

اولین برف پاییز 90

خیلی زود هنگام بود

فکرش رو بکن ، ۱۷ آبان برف بیاد ، اون هم چه برفی . از دیشب شروع شد . فکر نمی کردم اینقدر سنگین باشه ، ولی طوری اومد که صبح ماشین ها قی قاژ می رفتند . یکسره هم داره می باره . تا حالا دو بار مجبور شدم ، برم رو پشت بام و دیش را پاک کنم .

خیال داریم آخر هفته با کیوان بریم شمال . شمال که یعنی رودبار . بهونه مون ، زیتون و روغن زیتون خریدنه ، ولی دقیقا ، فقط یک بهونه است ،کدوم ابلهی از همدان ، برای زیتون خریدن می ره ، رودبار !!! داستان آب و هوا عوض کردنه . جفتمون یه مقدار کسل شدیم وشاید بیشتر از یک مقدار . کیوان که یک ساله درگیر طلاق و طلاق کشیه . رفتارهای نامتعادل دختره ، تعادل خودش رو هم به هم ریخته . دختره ابله ، خودش خونه را ول کرد و رفت و مهریه اش رو گذاشت اجرا و حالا که حکم صارد شده و این هم حاضر به پرداخت مهریه ، می گه که می خواد برگرده ! آدم دمب خروس رو باور کنه یا قسم حضرت عباس رو ! آخه یکی نیست بگه ، سلیطه خانم ، تو که می خواستی زندگی کنی ، چرا مهریه ات رو گذاشتی اجرا ؟ فکر کرد ، این ششصد تا سکه ، یه چماقیه که هر وقت بلندش کنه ، حرفش به کرسی می شینه ، ولی ایندفعه را کور خوند ، حالا بشینه تا طلاقش بده . کاش آدمها می دونستند که از این زندگی لعنتی چی می خوان ؟ ولی کیوان هم جونش در میاد تا این ششصد تا سکه رو بپردازه . یعنی عملا قبل از اینکه ، مهریه تموم شه ، فکر کنم جون خودش تموم شده باشه . دلم خیلی می سوزه ، بد جوری گیر افتاده . آخه ۷۰۰ تومان حقوق چیه که هر ماه نصفش رو هم بدی به مهریه . اون هم با این قیمت سکه که هر روز بیشتر می شه . امیدورام به خاطر شوهر کردن هم که شده از خیر این مهریه بگذره و این پسر بدبخت هم بتونه یه نفسی بکشه . آخه یکی نیست بگه ، عنتر خانم ، از همون کان دوم شب اول تا روزی که شوهر کردی ، اگه بخوان خرجهایی که بابات برات کرده رو حساب کنن ، ۶۰ تا سکه هم نمی شه که مهریه ات رو کردی ، ۶۰۰ تا !

دلم می سوزه . برای درآمدش داره زحمت می کشه و مجبور هلفتی بذاره تو دهن اون بی چشم و رو . خیلی وقته که یه خنده درست و حسابی به لبش ندیدم . منهم خیلی اذیتش کردم . تو کار خیلی بهش سخت گرفتم ، فکر کردم دارم انسان سازی می کنم ، ولی نفهمیدم که دارم دیوونش می کنم . خدا منو ببخشه . تو چند ماه گذشته ، انگار که سگ بسته بودن . خودم رو که تو آینه می دیدم ، نمی شناختم . از تلخی مثل فلوس شده بودم . فکر کنم کل نیروهام ازم متنفر شده بودن . احتمالا حضور من با حضور عزرائیل ، توام شده بود . خودم هم می فهمیدم چه موجود تحمل ناپذیری شدم ، ولی عملا کاری ازم بر نمی اومد ، انگار سگ بودن با روحم عجین شده بود . بالاخره جوون ترین نیروی واحدم که احتمالا یه چیزهایی وسط پاش داشت ، جرأت کرد  و بهم گفت که چه موجود نفرت انگیزی شدم ، که حکم لولو خرخره رو پیدا کردم . که هیچکس چشم دیدنم رو نداره و ... چند ساعتی از خودم متنفر بودم . ولی خوب به حرفهاش فکر کردم ، دو روز هم برای ریکاوری وقت داشتم . اولین روز بعد از تعطیلی که رفتم سر کار ، سعی کردم ، مثل یک انسان نجیب رفتار کنم . نگاههای غریبه بچه ها رو حس می کردم . با یک ترسی بهم نزدیک می شدند ، می ترسیدن یهو پاچه شون رو بگیرم . بعد از گذشت یک هفته ، اعتماد بیشتری کردن ، دوباره دارن مثل دو سال پیش بهم نزدیک می شند .

خیلی چیزها رو از دست دادم که نمی دونم می تونم دوباره به دست بیارم یا نه .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 22:35  توسط م.ن.ش  | 

عزرائیل و فامیل م.ن.ش

تازه رسیده بودم سر کار ٬ ساعت هنوز ۸ هم نشده بود . آرش بربری تازه خریده بود ( البته فانتزی ) و منهم داشتم کره و عسل رو حال میاوردم که موبایلم زنگ زد . عمو بیژن ! بعد از فوت بابام این دومین باری بود که سراغم رو می گرفت . فکر کنم از آخرین تماس یه ۴ ماهی گذشته بود . مطمئن شدم که یکی مرده . احتمال مادربزرگم رو دادم . گوشی رو ور داشتم . صداش تا حدودی مغموم بود . شکم به یقین بدل شد . بعد از یک احوالپرسی آبکی و کمی من و من کردن ٬ گفت که ایرج فوت کرده . ایرج عمو بزرگم بود . گفت که امروز خاکسپاریشه . منکه به خاکسپاری نمی رسیدم و گفتم ٬ برای روز مسجد میام . سعی کردم تا حدودی لحن صدام مغموم باشه ٬ ولی فکر نمی کنم گویای هیچ احساسی بود . وقتی گوشی رو گذاشتم و می خواستم داستان رو به آرش که منتظر شنیدن ٬ اصل خبر بود ٬ بدم ٬ خنده ام گرفت . با لبخند گفتم که عموم فوت کرده ! آرش هم که خنده اش گرفته بود ٬ می گفت ٬ پس چرا می خندی ؟ مگه عموت نمرده ؟ واقعا با خودم فکر کردم ٬ چرا می خندم ؟ حداقل اینه که اگه ناراحت نیستم ٬ می تونم بی تفاوت باشم ٬ چون با این عمو هیچوقت رابطه خاصی نداشتیم و البته دشمنی خاصی هم نداشتیم . با زنش کل فامیل مشکل داشتند ٬ ولی با خودش ٬ اتفاق خاصی نیفتاده بود . باز هم نمی دونم چرا یه مقدار سر حال اومده بودم . حس عجیبی بود . هنوز هم از احوالات خودم سر در نمیارم .

بیچاره عمه ٬ زنگ زدم که بهش تسلیت بگم ٬ ولی گوشی اش رو جواب نداد . حتما تو راه بهشت زهرا بود . خدا رو شکر که مادربزرگه ٬ آلزایمر گرفته و چیزی حالیش نیست ٬ وگرنه فوت دو تا پسرش ٬ اون هم طی ۵ ماه ٬ خیلی براش سخت می شد . گرچه که اسم این یکی رو نمی شد ٬ فرزند گذاشت ٬ سالی یکبار عید میومد و به اندازه ۲ ساعت ٬ مادرش رو می دید و بقیه هم که ول معطل ! احتمالا حوصله جنگیدن با زنش رو نداشت . چون اگه می خواست دیدن خواهر و برادرهاش هم بره ٬ حتما حسابش با کرام الکاتبین بود .

خودش هم یه پسر بیشتر نداشت که اون هم مسکو زندگی می کنه و مثل اینکه فقط سالی چند دفعه برای پول گرفتن ٬ سر و کله اش پیدا می شده ! باز خوبه بابای من وقتی فوت کرد ٬ زنش و دخترش و یه فوج دوست و آشنا ٬ بالای سرش بودند . این بدبخت که فکر کنم تنهایی با اسراییل ٬ دست و پنجه نرم کرده . البته که هنوز از جزئیات فوتش خبر ندارم و خیلی علاقه ای هم به دونستنش ندارم .

حالا از صبح دغدغه فکریم این شده که با این آلودگی هوای تهران و طرح زوج و فرد و تعطیلی و ماموریت خودم ٬ چطوری برم تهران ؟ اون هم به خاطر کسی که کوپکترن اهمیتی در زندگی من نداشته و فقط محض خاطر عمه و عموم می خوام برم . 

راستی از قرار معلوم ٬ خوره افتاده به جون فامیل ما ٬ احتمال داره ٬ بعدیش خودم باشم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 13:55  توسط م.ن.ش  | 

مسمومیت در همدان

از غروب که رسیدم خونه با خودم درگیر بودم . آخرش به این نتیجه رسیدم که باید دست از سر خودم بردارم . یه ذره فکرم آزاد شده بود . همچین یه جونی گرفتم . ترجیح دادم شام نخورم . یه مقدار سالاد لوبیا که چند روز پیش درست کرده بودم تو یخچال مونده بود. در حالیکه تلویزیون نگاه می کردم ، همونو با یه مقدار آب پرتقال خوردم . مشغول شستن ظرفها بودم که احساس کردم ، دلپیچه دارم . محلش نذاشتم . نشستم به نگاه کردن lost . حالت تهوع هم اومد سراغم . باز هم جدی نگرفتم . کم کم خوابم گرفت و با خودم گفتم ، صبح که بیدار شم ، روبراه شدم . یک ساعتی از خوابیدنم نگذشته بود که با دل درد شدید از خواب پریدم . گلاب به روتون ، اسهال ، حالت تهوع ، دل پیچه و ... یک مسمویت کامل . تا صبح یه پام تو توالت بود و یه پام تو رختخواب . نبات داغ و آب لیمو هم افاقه نکرد . بدتر از همه این بود که بالا نمی آوردم که راحت بشم . صبح ساعت 7 بود که عزمم رو جزم کردم و رفتم بیمارستان . اولین بار بود که در همدان می رفتم بیمارستان . اورژانس بیمارستان اکباتان . دکتر نگو ، بگو گاو . وقتی وارد اتاق شدم ، پاهاش رو میز بود . با دلخوری پاهاش رو گذاشت زمین . معلوم بود اون موقع صبح ، هیچ حوصله ویزیت کردن نداره . بهش سلام کردم ، یه کله ای تکون داد . انتظار داشتم بگه بشین ، ولی برای اینکه سر و ته قضیه رو به هم بیاره ، همون طور ایستاده ازم پرسید :

-         مشکلت چیه ؟

-         فکر کنم مسموم شدم

-         چرا فکر می کنی مسموم شدی ؟

-         اسهال ، حالت تهوع ، دل پیچه و ....

-         دیشب چی خوردی ؟

-         غذایی که چند شب تو یخچال مونده بود .

-         غذای تو یخچال که فاسد نمی شه !

احساس کردم به جای مطب دکتر ، تو یه جلسه بازپرسی هستم . دلم میخواست یه فحشی بهش بدم و بیام بیرون ، ولی توان همین کار رو هم نداشتم . نمی دونم مرتیکه با خودش چی فکر می کرد . مثلا می خواست چه مچ گیری ای کنه ؟ بهم ثابت کنه که مسمومیت الکلیه یا اینکه بنده مفعول واقع شدم و اوضاعم ریخته به هم . آخه انتر ، اگر هم اینطور باشه ، مگه از تو می ترسم . خلاصه دو تا آمپول و یه مشت قرص بارمون کرد و نه معاینه ای کرد و نه فشاری گرفت و ...

بعد از خوردن قرص ها و تزریق آمپول ها ، وضعیت معده ام ، یه مقدار روبراه تر شد ، ولی چشمتون روز بد نبینه از استخوان درد و تب و لرز . یه ثانیه سردم می شد و بعدش تب می کردم . حالا ببین من چقدر پررو ام که با این حال رفتم ، کارواش که مثلا کسل نشم ! وقتی رسیدم خونه ، برای اولین بار به این موضوع پی بردم که در ازدواج خیلی اهمال کردم . وقتی با اون حال نزار وایسادم به کته پختن و وقتی از استخوان درد ، ناله ام رفته بود هوا و هیچکس نبود که یه دستی به سرم بکشه ، دچار افسردگی عمیقی شدم . این افسردگیه از خود مریضی بدتر بود .

بعدازظهرش که سعید برام سوغات سفر یزد آورده بود ، با دیدن وضع خرابم ، مجبورم کرد که دوباره بریم دکتر . ماتحت مبارک ، آبکش شد . یه آمپول دیگه هم حواله اش کردن . دکتره می گفت ، روده ات میکروبی شده . بعدش هم خانوم سعید ، سوپ مفصلی پخت و برام فرستاد . در چنین شرایطی واقعا باعث دگرمی بود و بعد از بیست سال زندگی کردن تو بندرعباس ، دوباره یاد غربت افتادم .

آخر شب ، وقتی دوباره ، دلپیچه اومد سراغم ، دلم می خواست گریه کنم . دیگه عاصی شده بودم . بعد از خوردن اینهمه قرص و تزریق آمپول و پرهیز غذایی ، باز هم خوب نشده بودم . معمولا اینجور مواقع ، یه نصفه روز بیشتر داستان طول نمی کشید و زود روبراه می شدم ، حالا تو این شهر غریب و بدون خانواده و سر و همسر ، چه گیری افتاده بودم .

خدا رو شکر ، صبح که از خواب بیدار شدم ، اثری از درد و تب و لرز نبود . نفس راحتی کشیدم و آماده رفتن سر کار و برای هزارمین بار تصمیم گرفتم ، روی دخترهای دور و برم ، بیشتر فکر کنم .

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 11:50  توسط م.ن.ش  | 

حادثه

یه بعدازظهر کشدار پاییزی . البته هیچ شباهتی به پاییز نداشت ، هوا اونقدر گرم بود که دلم میخواست کت کارم رو در بیارم . لازم به ذکره که معمولا لباس کار تنم نمی کنم ، حالا نمی دونم چرا تو اون گرما هوس کرده بودم که خیلی منظم و مقید باشم . از اون روزهای نقم بود . یه گیری به آرش دادم :

-         چرا وقتی باهات حرف می زنم نگاهم نمی کنی ؟

از اون لبخندهای معنی دار ( با مضمون : دوباره چه مرگته ؟ ) زد و  گفت :

-         خوب دارم کار می کنم .

-         یعنی یه دقیقه درست جواب منو بدی ، از کارت عقب میفتی ؟...

چونه زدن با آرش فایده ای نداشت . ضمنا به خودم قول داده بودم که دیگه بهش گیر ندم .

بهترین راه این بود که به نیروهای خودم گیر کاری بدم و هر چی نق دارم ، سر اونها خالی کنم . چون هم بحث کاری بود و هم اینکه چون سرپرستشون هستم ، محکومند که به غر غر هام گوش بدن !

رفتم واحد اکسیژن ، سراغ مهدی . دقیقا یادم نیست که به چی گیر دادم ، همینطور داشتم که ورور می کردم که یهو همه جا تاریک شد و صدای آلارم دستگاهها در اومد . برق کل کارخانه قطع شده بود . از کوره خیالم راحت بود ، چون می دونستم که ذوب تخلیه شده و ضمنا سیستم آب اضطراریش هم درست عمل می کنه . یه دفعه یاد ریخته گری افتادم ! هنوز ذوب تو قالب بود ! قالب تهی کردم . نق و بی حوصلگی و غر و ... همه چیز از سرم پرید . دو تا پا داشتم و دوتا دیگه هم قرض کردم . دویدم سمت ریخته گری . وقتی رسیدم به اتاق کنترل ، نفسم بند اومده بود . برق تمام ریخته گری رفته بود . نه برق اضطراری ، نه کامپیوترها و ... همه جا تاریک . اپراتورها می دویدند و داد و قال می کردند . شمش ها رو خط بود . قالب ها پر ذوب . صدای تق و تق قالب ها میومد . سرپرست ریخته گری ، داد می زد و همه رو از سطح ریخته گری و اطراف قالب ها دور می کرد . احتمال منفجر شدن قالب ها زیاد بود . احتمال یه فاجعه .ماشین آتش نشانی از راه رسید . بی سیم نداشتم . نمی دونستم وایستم ریخته گری یا برم سراغ واحدهای خودم . راستش تو کل مدتی که تو این کارخونه کار کرده بودم ، اینقدر نترسیده بودم . یه جورهایی خشک شده بودم . قدرت تصمیم گیری نداشتم و البته کاری هم از دستم بر نمی اومد ، چون برقی برای استارت کردن ، هیچ پمپی وجود نداشت و سیستم برق اضطراری ریخته گری هم وارد مدار نشده بود .

بالاخره دویدم سمت آبرسانی . اپراتورها ، هاج و واج همدیگه رو نگاه می کردن . فقط منتظر بودند که برق بیاد و بتونن پمپ ها رو استارت کنند . البته امکان این کار هم وجود نداشت ، چون کل آب تو سیستم اضطراری خالی شده بود و امکان استارت مجدد ، قبل از آبگیری سیستم وجود نداشت . کمپرسورهای هوا هم خاموش بود و فشار هوا هم برای فرمان دادن کم بود . نمی دونستم باید به کدوم واحد رسیدگی کنم . سعید هم که ماموریت بود و من دست تنها بودم . البته مهدی بود ، ولی اون تازه شیفت فورمن شده بود و ازش انتظاری نداشتم . بالاخره برق اومد . اول رفتم سراغ سیستم آب اضطراری کوره . هنوط فشار هوا مناسب نشده بود و ولوها فرمان نمی گرفتن . به هر ترفندی بود ، وضعیت آب کوره رو نرمال کردیم . دوباره رفتم سراغ ریخته گری و آبرسانی . تانک پر نمی شد . یادم افتاد که ولوهای اضطراری هنوز باز هستند . به جای بی سیم ، بین واحدها می دویدم .   بقیه داستان همه اش جزئیات فنی ایه که شاید خیلی هم خواندنشون جذاب نباشه . ولی به هر بدبختی ای که بود همه چیز درست شد . اما نتیجه ای که از این ماجرا گرفتم ، این بود که در هنگام وقوع این جور حوادث ، تصمیم گیری خیلی سخته . یه تصمیم اشتباه یا یک عملکرد کند و همراه با تاخیر ، ممکنه جون خیلی ها رو به خطر بندازه و اونوقته که دیگه باید جوابگوی خیلی چیزها باشی .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 11:38  توسط م.ن.ش  | 

تولید روسپی

تو مراکز صنعتی ، آزمایشهای دوره ای ، سالی یکبار باید انجام بشه که یک چکاپ کامل از آزمایش خون گرفته تا سنجش شنوایی رو در بر می گیره .

یکی از اتفاقات هیجان انگیز در کارخانه هایی مثل کارخانه ما کا تا شعاع صد کیلومتریش هم یک جنس مونث پیدا نمی شه ، همین آزمایشهای سالیانه است که باعث می شه ، پای چند تا دکتر و بهیار خانم به این منطقه محروم باز بشه و نفراتش به وجد بیان ! معمولا پزشکانی که از این مراکز بهداشت برای انجام طب صنعتی ، اعزام می شن ، از اونجایی که با اینجور محیط های مردونه آشنایی دارند و می دونن که حتی یک سرفه بی موقع هم حکم نخ دادن رو پیدا می کنه ، خیلی در درست کردن وضعیت ظاهری و رفتارهاشون دقت به خرج می دن که مایه دردسر و آبروریزی نشه . ولی با تمام این پیشگیریها و مراقبت ها ، باز هم با شروع هفته معاینات ، داستان ها و افسانه های مختلفی ، رواج پیدا می کنه و البته اگر با کمی دقت به این صحبت ها گوش کنی ، می بینی که سر منشا ماجرا ، یک الی دو نفر بیشتر نیستند !

برای مثال ، پارسال یادم میاد ، خانمی که مسوول گرفتن نوار قلبی بود ، تو بورس داستان های س -کسی قرار گرفته بود . بهیار مذکور ، چشمهای آبی و موهای بوری داشت و خلاصه اینجور آب و رنگ ها هم که در این مملکت طرفداران خاص خودش رو داره ، در نتیجه همه سعی می کردن که چند تا صحنه کوچیک هم که شده با همچین لعبتی به وجود بیارن . بطوریکه نقل می شد که بانوی مذکور در هنگام وصل کردن سنسورها به بدن هرکول های کارخانه ، شکمش رو به طرز ظریفی با بدنشون تماس می داده و ...

امسال ، خانمی که خون می گرفت در راس افسانه های تحریک کننده قرار داشت . از بعضی از ابر مردان کارخانه گزارش شد که زن اغواگر ، بعد از بستن اون کش کذایی دور بازو ، در صورتیکه مشاهده می کرده ، دستت رو مشت کردی ، به طرزی ، تحریک آمیز ، بهت دستور می داده که دستت رو باز کن و بعد بلافاصله ، سینه خود رو در دستان تو قرار می داده ( البته از روی مانتو ! ) و در طول مدت نمونه گیری ، این ارتباط لطیف ادامه داشته !

لازم به ذکر است که محلی که بعنوان درمانگاه کارخانه وجود داره ، اتاق مشترکی است که نفرات آتش نشانی هم در اون حضور دارند و به علت تعداد زیاد نفرات و زمان محدود آزمایشات ، در هر مرحله آزمایشی ، حداقل دو الی سه نفر دیگه هم ، در کنار تو منتظر نوبت هستند و حالا خودتون قضاوت کنید که در چنین محیط شلوغ و پر استرسی ، حتی یک فاحشه حرفه ای هم قادر به انجام چنین حرکات نمایشی و ظریفی نیست ، چه برسه به یک بهیار مفلوک پیچیده شده در مانتو و مقنعه چونه دار با ماسک و نقاب و ...

امروز داستان جدیدی راجع به خود خانم دکتر شنیدم . خانم دکتر نفر آخریه که مسوول چک کردن نتایج آزمایش ها و در صورت نیاز ، نوشتن  نسخه و تجویز دارو است . این خانم سنش بین 30 تا 40 بود و یک مانتوی بلند همراه با یک روسری که کل برجستگی هاش رو پوشش می داد و زیر چونه به وسیله یک گیره محکم شده بود و بالای روسری تا روی چشمها پایین می آمد و بعدش هم یک عینک ته استکانی و ساق دستها هم بوسیله آستین های عاریه ای پوشیده شده بود . ضمنا شکم خیلی بزرگ و حرکات کند دکتر ، نشان از ماههای آخر بارداری می داد . حالا با این توصیفاتی که گفتم ، ببین که ذهن آدم چقدر باید ، پویا و فعال و یا به عبارتی خراب باشه که بتونه برای چنین وجناتی ، یه داستان خیالی درست کنه . داستان هم از این قرار بود که چون خانم دکتر راجع به سابقه سنگ کلیه از طرف چند تا سوال پرسیده ، حکم لاشی بودن ، درباره اش صادر شده بود !

واقعا از این جماعت در عجبم که چطوری می تونن به همین راحتی ، یه نفر رو به کثافت بکشونن و کم کم دارم اعتقاد پیدا می کنم که این ما مردها هستیم که از یک زن عادی یه فاحشه درست می کنیم و بعضی از ما انگار تخصص عجیبی در تولید روسپی دارند !  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 12:9  توسط م.ن.ش  | 

بغض

بی حوصله نشسته ام روی کاناپه . کانالهای تلویزیون رو عوض می کنم . دنبال یه آهنگ ملایم رو به غمگین می گردم . هیچوقت با آهنگای داریوش حال نمی کردم ٬ ولی حالا از پیدا کردن کانالی که داره داریوش پخش می کنه ٬ خوشحال می شم ٬ ولی متاسفانه اون هم خیلی زود تموم می شه . ماهواره رو خاموش می کنم و از شر صدای مزاحمش خلاص می شم ٬ حالا با خودم تنهاتر می شم . فقط منتظرم که کار ماشین لباسشویی زودتر تموم شه تا از شر صدای اون هم خلاص بشم . دو تا تی شرت مشکی رو دارم با مشکین تاژ برای آخر هفته می شورم . چهلم بابامه . به مشکی پوشیدن اعتقاد ندارم ٬ ولی دوست دارم که سر خاک مشکی تنم باشه ٬ انگار که رنگ دیگه ای رو برای بهشت زهرا به رسمیت نمی شناسم . برنامه ماشین رو ٬ روی ۳۰ دقیقه تنظیم کردم و دور خشک کنش رو روی ۶۰۰ . صدای یکنواختش داره می ره رو اعصابم .

به قالیچه بختیاری ای که تازه از جمعه بازار خریدم نگاه می کنم . رفتم تو فکر که چرا اینقدر ارزون بوده ؟ شاید دست دومه ٬ شاید هم کاموا باشه ! در هر صورت اهمیتی نداره ٬ چون دقیقا همون چیزیه که می خواستم . با خودم فکر می کنم که خیلی خوشبختم که اسبابم رو باب میلم ٬ پیدا می کنم ! بعد به معنی خوشبختی فکر می کنم . حوصله ام از خودم سر رفته . از دست خودم خسته شدم . دلم می خواد ٬ چند هفته بخوابم که مجبور نباشم به چیزی فکر کنم . از فکر کردن خسته شدم .

به عکس بابام نگاه می کنم . با چشمهای عسلیش زل زده بهم . ولی می دونم که دیگه چشم عسلیش وجود نداره . دلم می خواد به خوابم بیاد و یه فکری به حالم بکنه . اشک تو چشمهام جمع می شه و بغضم می ترکه . ۳ هفته بود که گریه نکرده بودم . چشمهام می سوزه . فقط دلم تنگ نشده . خیلی درد تو دلمه که وقتی زنده بود ٬ نمی تونستم بهش بگم ٬ ولی حالا میگم ٬ بدون اینکه خجالت بکشم ٬ بدون اینکه شرمنده بشم و بدون اینکه بترسم از اینکه ناراحت بشه ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 23:24  توسط م.ن.ش  | 

فوت پدرم

منتظر شنیدن این خبر بودم . یه حسی بهم می گفت ، این دفعه دیگه ، جون سالم به در نمی بره ، نه اینکه بهم الهام شده باشه یا اینکه با عالم غیب ارتباط داشته باشم ، نشونه هایی وجود داشت که خبر از یک اتفاق بد می داد. چند روزی بود که دوباره شروع کرده بودم به تصویر سازی این لحظه ها ، انگار می خواستم ، ضمیر ناخودآگاهم رو ، آگاه کنم .

صبح روز 14 ام تیر ماه ، وقتی ممد بهم گفت که شب با چند تا از همکارها میان  پیشم ، به تکافوی تهیه شام افتادم . تاخیر مامان در جواب دادن به پیغامم مبنی بر پیشنهاد یک غذای راحت و شکم سیر کن ، به شکم انداخت ، آخه مامان ، همیشه خیلی سریع ، جواب پیغام هام رو می داد . اول صبح که به اجبار تولد فوزیه رو بهش تبریک گفتم و بعدش هم به خاطر گله های یک ماه گذشته ، بگو مگویی با هم کردیم ، حسم بهم گفت که امروز ، روز خوبی نیست . صدای گرفته و غمگین مامان رو که پشت تلفن شنیدم ، تنم لرزید ، یک لحظه با خودم گفتم که مامان هم طاقتش طاق شده و به تنگ اومده ، ولی وقتی در جواب احوال پرسیم ، بهم گفت که اسبابت رو جمع کن و بیا تهران ، آب سردی بود که ریختن روی سرم . لازم نبود بیشتر بهم توضیح بده ، ولی نمی دونم که چرا ، الکی سوال می کردم و می خواستم ، اون کلمه ای رو که دلم نمی خواد از دهن مامانم ، بشنوم ، وقتی کلمه آخر رو شنیدم ، مجال پیدا کردم که با خیال راحت ، گریه کنم . بابام فوت کرده بود .

سرم روی میز گذاشتم و هق هق می کردم . برای همه چیزهایی که می دونستم و هیچکس ازش خبر نداشت . آقای علیزاده ، هول کرده بود . دوید توی راهرو و آرش رو صدا کرد . سوالهای هراسون آرش که پشت سر هم تکرار میشد ، مجبورم کرد که حرف بزنم . دوست داشتم فقط گریه کنم . بغضی که سالها جمع کرده بودم . سالهایی که با تصویر مرگ پدر زندگی کرده بودم و حالا همه چیز رنگ واقعیت پیدا کرده بود . قبولش برام راحت بود ، چون مدتها بود که باهام عجین شده بود ، چاره کار همین بود ، ولی اضطراب و دلشوره ، ولم نمی کرد . ترس از مرگ پدر ، وحشت اون چیزی که از دست دادم و دیگه نبود ...

اتاقم پر آدم شد . آرش دست به سرم می کشید و شونه ام رو می مالید . ابومحبوب با چهره رنگ پریده نگاهم می کرد و همه اینها بیشتر ، مضطربم می کرد . تلفن ها شروع شد . صدای گریه و ضجه . پیام های تسلیت . توصیه های برای سفر من به تهران و ...

چند ساعت بعد ، من و آرش تو راه تهران بودیم . با ماشین خودم ، منو به تهران رسوند . از اون کارهایی که شاید فقط آرش بکنه . آرش با اون معرفت منحصر به فردش . شاید همین باعث شده که حتی در اوج رنجیدگی ، بیشتر از برادر نداشته ام ، دوستش داشته باشم . تو راه آروم بودم ، ولی خوابم نمی برد . نمی دونستم باید به چی فکرکنم . ولی دلشوره دست از سرم برم نمی داشت . طاقت دیدن بابام رو تو کفن نداشتم . طاقت تحویل گرفتن تابوت بابام رو از هواپیما نداشتم . شاید اگر سامان نبود ، هیچوقت جرات چنین کاری رو پیدا نمی کردم .

مامان و مریم ، دو روز بعد با هواپیمایی که بسته بابام رو حمل می کرد ، آمدند تهران . اشکهام ، خشک شده بود ، چون اینقدر استرس داشتم که جایی برای گریه باقی نمی موند ، ولی با دیدن مامان ، یک دل سیر گریه کردم. تنها خواهرم که از دردهای این چند روزه ، مچاله شده بود رو بغل کردم و اشک ریختم . ولی خیالم راحت بود که پیش هم هستیم . تو فاصله دو روزی که تا رسیدن مامان طی کردم ، داشتم دیوانه می شدم . تنهایی عجیبی بود ، با اینکه کلی آدم ، دور و برم بودند ، ولی باز هم احساس تنهایی می کردم . دوست نداشتم برای انجام کارها از کسی کمک بگیرم ، ولی هیچ کار بلد نبودم و نمی دونستم باید چکار کنم ؟ گیج و منگ و مضطرب . من بودم و عمه و سامان . سعی می کردم ، عمه رو دلداری بدم ، ولی اشکی برای ریختن نداشتم . عمو بیژن ، داغون تر و هراسون تر از اونی بود که بتونه کمک کنه ، ولی روزبه تا جایی که تونست ، جور پدرش رو کشید . اگه عمو بهمن ، اونجا بود ، خیالم جمع تر بود . ولی مسوولیت ، چاپ آگهی گرفته تا خرید قبر و رزرو رستوران ، همه و همه ، رو دوش خودم بود و یک دنیا اضطرابی که نمی دونم از کجا آمده بودن ؟ نمی خواستم از کسی کمک بگیرم که منتی سرم باشه ، فقط اون کسایی کمک کردند که می دونستم ، بابام رو از جون و دل دوست داشتن . سامان ، جای برادر نداشتم رو پر کرد . بقیه ، گفتن ، ما نخواستیم ، دخالت کنیم . عده ای هم روزی دو بار بهم تلفن می کردند و ازم گله می کردند که چرا ، ازشون کمک نمی گیرم و مدیونشنون نمی شم !! دلم می خواست ، موبایلم رو نابود کنم و کلیشه های ، خدا صبر بده و بقای عمر مادرت باشه و انتظار شنیدن هق هق منو و ... نشنوم . من نیازی به صبر نداشتم . من با واقعیت زندگی کردم .

گذشته من در یک جعبه چوبی قرار گرفته بود . من و سامان و مهراب و راننده آمبولانس ، زیر جعبه رو گرفتیم و گذاشتیم ، توی ماشین . سنگین نبود . اون چیزی هم که بود ، وزن اون جعبه چوبی بود . از بابام ، فقط یه شماره بارنامه مونده بود . باید چکش می کردم که با جعبه بغلی ، اشتباه نشه . هیچوقت ترس از گم شدن یک جسد رو تجربه نکرده بودم . راننده آمبولانس ، درآمدش از راه حمل مرده و هشدار احتمال شلوغی سردخانه و بیرون موندن جسد از یخچال بود . تصویر  جسد رها شده بابام ، روی زمین و بین صدها جسدد وامانده دیگه ، پرداخت 30 هزار تومان ، رشوه رو به راننده آمبولانس ، شیرین و راحت کرد . راننده ، مطمئنم کرد که جسد در سردخونه قرار می گیره .

صبح روز خاکسپاری ، حالت تهوع داشتم . اضطراب ، اضطراب و اضطراب . تنهای تنها بودم . پسرخاله ام همراهم بود که البته نمی تونست جای برادر نداشته ام رو پر کنه . نیم ساعت نکشید که همه چیز انجام شد . جنازه بابا برای شستشو به غسالخانه ، انتقال داده شد . یک قبر دو طبقه در قطعه جدید بهشت زهرا . طبقه دومش ، مال مامانم بود . نمی گم ، بعد از صد سال ، چون حرف مفته . قطعه قدیمی 5 میلیون تومان و قطعه جدید 400 هزار تومان ، البته با هزینه مراسم کفن و دفن . یه تجارت پر سود با خاک مرده ها . برای همینه که می گن ، سازمان بهشت زهرا ، خیلی مرتبه . ترمه و تابلو و قبض غسالخونه و آمبولانس و ... بقیه هم از راه رسیدن . هزاران نفر ، پشت در غسالخونه ، منتظر تحویل گرفتن ، خاطراتشون بودن . عموی بزرگم که بعد از 30 سال دیدمش ، رفته بود توی مرده شور خونه . می گفت برادرمو سی ساله که ندیدم ! من تو نرفتم . ترجیح می دادم ، اون تصویری رو به خاطر بسپرم که یک عمر باهاش زندگی کردم . وقتی ترمه روش پهن کردیم ، آقایی که از اونجا رد می شد ، پرسید ، جسد بچه است ؟ نشستم بالا سرش و زار زدم . یک ماه بود که ندیده بودمش . حالا محکم تو کفن پیپچده بودنش . دیگه دلشوره نداشتم . لمسش می کردم و به خاطر می آوردمشو و به خاطر می سپردمش . پشت سرش نماز خوندیم . ولی تنها حسی که نداشتم ، حس نماز بود . فقط سعی می کردم که واقعیت ها رو لمس کنم .

قطعه 304 ، مثل صحرای محشر بود . قبرهای دو طبقه ، سطحشون پایین تر بود و تنگ تنگ ، کنار هم ، کنده شده بودند . هزاران نفر دور محوطه ایستاده بودند و می ترسیدند که یکی هولشون بده و بیفتن تو قبرها . گرمای عجیبی بود . گور کن ها ، عین عجل معلق جابجا می شدند . عمو بهمن اومده بود و زمام امور رو تو دست گرفته بود . خیالم راحت تر شده بود . باید حواسم رو به همه چیز جمع می کردم ، حتی انعام گورکن و مداح . قبر کناری مال یه جوون ترک بود . جمعبت اطرافش ، اونقدر زیاد بود که ما نمیتونستیم ، جلو بیایم . وقتی بابام رو، آوردن ، داشتم یه مشت اطلاعات به درد نخور به مداح می دادم . خیلی سریع تر از اون چیزی که فکرش رو می کردم ، دفنش کردن . وقتی صورتش رو برای تلقین خوندن ، کنار زدن ، چند قدم رفتم عقب . نمی خواستم ، چیزی ببینم . طاقت نداشتم . بعدش فقط صدای ، گریه های مریم یادمه که بغلش کرده بودم و سعی می کردم آرومش کنم . اشکهام با خاک مخلوط شده بود و صورتم گل شده بود . گریه های مریم داشت ، عصبی می شد و نگران بودم که حالش بد نشه . تنها چیزی که تو این روزها ، طلب کردم ، این بود که از آقای جعفری خواستم ، براش نماز بخونه . وجود مدیرعاملم ، باعث دلگرمیم بود .

دیدن کیوان ، یه آرامش عجیبی بهم داد . وقتی بغلم کرد که بهم تسلیت بده ، بغضم ترکید . به غیر از مامان و مریم ، شاید تنها کسی بود که توبغلش از ته دل ، گریه کردم . تا پایان اون مراسم در کنارم بود و یه آرامش عجیبی بهم داد .

بعد از خاک سپاری ، همه چیز برام تموم شد. بقیه اش مراسم جلف و کشداری بود که فقط باعث عذابم می شد . از اون روز ، دیگه گریه نکردم . لباس سایه رو خیلی سریع از تنم در آوردم و همه چیز رو خیلی راحت تر از اونی که فکر می کردم ، قبول کردم . ولی همه چیز ، هنوز سنگینه . هوایی که تنفس می کنم غلیظه و همه چیز به طرز عجیبی کند پیش می ره . خلاء بی نهایتی وجود داره که با چیزی نمی تونم پرش کنم و اگر غمگین نیستم ، هیچ چیزهم نمی تونه شادم کنه .  

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 19:43  توسط م.ن.ش  | 

طلب عاقبت به خیری

صبح یک روز بهاری بود که به همراه سامان و عمومجید رفته بودیم ، ظهیر الدوله . وقتی مامانم تلفن کرد و گفت که پدربزرگت ، دیشب زمین خورده و یه سر برو دیدنش ، از ته دل از خدا خواستم که بیش از این عذاب نکشه . ظهر وقتی برای دیدنش رفتم ، چونه اش رو با دستمال بسته بودند . خیلی گریه کردم . هیچوقت فکر نمیکردم که به خاطر مرگ پدربزرگم خیلی گریه کنم . چون اعتقاد داشتم که 90 سال به خوبی زندگی  کرده و حالا بهتره ، قبل از اینکه زمینگیر بشه و حتی خاطرات اون روزهای خوش رو هم یادش نیاد ، از این دنیا بره . گرچه که حدود یکسال بود که کاملا افسرده شده بود و جناب سرهنگی که یک لحظه ، آروم و قرار نداشت و همیشه شاد و خندون بود ، حتی از دیدن نوه های عزیزش هم خوشحال نمی شد .

هفته پیش ، برای مادربزرگ هم ، همین دعا رو کردم . وقتی دیدم بچه هاش دارن حرف از پرستار و خونه سالمندان می زنن ، یه لحظه دلم گرفت .  با اینکه دل خوشی از پیرزن ندارم ، ولی اصلا دلم نمی خواد ، آدمی که یه عمر برای خودش زندگی کرده و حتی تا همین 6 ماه پیش هم خریدش رو خودش می کرد ، حالا گرفتار یه دختر هر جایی بشه که بعنوان پرستار بیاد و هر شب مشت مشت دیازپام تو حلقش بریزه و اسباب زندگی ای که به جون پیرزن بسته است رو ذره ذره کش بره و با هر لات و گردن کلفتی ، رو تختش همخوابه بشه یا اینکه بندازنش گوشه خانه سالمندان و پیرزن بدبخت تمام روز رو دنبال نشانه هایی از خونه خودش و یه ملاقات چند ثانیه ای با بچه هاش بگرده .

هر جور بخوای حساب کنی ، مرگ پیرزن ، به ضرر من می شه و تنها اتاقی که در تهران به خودم تعلق داره رو از دست می دم و بعدش معلوم نیست که آخر هفته هایی رو که در تهران هستم ، باید کجا ساکن بشم ، ولی در هر صورت ، هنوز اینقدر خودخواه نشدم که بخوام عذاب کشیدن یه پیرزن بیچاره رو به خاطر خودم ، شاهد باشم .

ولی این بار مطمئنم که گریه ام نمی گیره و شاید فقط برای حفظ ظاهر ، یک قیافه مغموم به خودم بگیرم !

ماشینم تعمیرگاهه . اصولا پراید بعد از یک سال ، خوراکش تعمیرگاهه ، خصوصا که ماهی دوبار فقط فاصله تهران – همدان رو باهاش طی کنی و ضمنا هم از افتادن تو هیج دست اندازی مضایقه نکنی ! تصمیم دارم بعد از تحویل گیری ماشین ، بطور جدی دنبال خونه بگردم . پیدا کردن خونه ، برام حکم کابوس رو داره و بیرون اومدن از مهمانسرا ، اتمام کابوس ! قسمت خرید وسایل خونه ، هر چقدر هم که وقت گیر و هزینه بر باشه ، برای آدمی مثل من که عشق خونه ، زندگی و تیر و تخته داره ، لذت بخشه ! پس فقط سعی می کنم به این بخشش فکر کنم و بقیه ماجرا رو بیخیال شم . در هر صورت ادامه زندگی تو مهمانسرا غیر ممکن شده و کم کم دارم تبدیل به یک موجود عقده ای می شم . بهتره که حالات درونیم که در اثر یک سال زندگی در مهمانسرا به وجود اومده رو خیلی شرح و بست ندم ، تا حداقل یک مقدار از آبروی باقیمانده رو حفظ کرده باشم !

امروز وقتی پیغام سمیرا ، دال بر تماس تلفنی رو تو موبایلم دیدم ، تا حدود زیادی کنجکاو شدم و سریع باهاش تماس گرفتم . باز هم بحث تکراری کانادا بود و ایندفعه ، داستان یک دختر ترشیده که برای مهاجرت به کانادا اقدام کرده و چون امتیاز کافی رو نیاورده ، بهش پیشنهاد شده که بصورت نامزد با یک نفر که شرایط خوبی داره بره و خلاصه ، سمیرا هم منو حائز شرایط دیده بود . با اینکه هیچ حس مثبتی نسبت به مهاجرت به اون سر دنیا رو ندارم ، ولی قول دادم که به این پیشنهاد خوب فکر کنم . اینکه شاید تا دو سال دیگه که موقع رفتن می شه ، شرایط روحیش رو پیدا کرده باشم و ... شاید هم تا اون موقع گوشهام دراز شده باشه و یه دختری رو بدبخت کرده باشم و اون وقت مطمئنم که دختر ترشیده ، از ناحیه بیضتین ، دارم خواهد زد و من رو با آرزوی ناکام مونده سفر به آلاسکا ، به گور خواهد فرستاد ! از طرفی اصلا فکر اینکه برای مدرک جمع کردن و ترجمه کردن و این علافی ها ، بخوام وقت بذارم و مرخصی هام رو به هدر بدم ، کلافه ام می کنه و ترجیح می دم که یک نه بگم و کل دردسرش رو بیخیال بشم ! البته بد نیست که اول یه قراری با دختر ترشیده بذارم ، شاید مقبول افتاد و خلاصه کانادا و دراز شدن گوش و ... خلاصه ، همه چیز با هم انجام شد ! علی که می گفت ، کل هزینه هات رو باید دختره بده ، حتی پول هواپیما !! تصویر این پسرهای دیوثی برام زنده می شه که این پیرزن پولدارها رو برای یک همخوابگی نصفه و نیمه ، تا اون جایی که می بره ، تیغ میزنن !!! حتی فکر در آغوش گرفتن یه دستمال کاغذی چروک هم تهوع آوره !!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 16:36  توسط م.ن.ش  | 

سنگسار یک مجرد

سال 88 هم  داره تموم می شه . هیچ ارزیابی خاصی ازش ندارم . بگم خوب بود یا بد ؟ وقتی از ابتدا تا انتهاش رو بررسی می کنم ، فقط می تونم بگم که بطرز عجیبی شلوغ بود . وقتی 6 ماهه اول رو نگاه می کنم ، یادم میافته به دوران راه اندازی و استارت کارخانه ! چه شلم شوربایی بود . ولی انگار خیلی از اون روزها گذشته . انگار که داستان مال یکی ، دو سال پیش بوده . اصلا نمی تونم باور کنم که فقط چند ماه از اون داستان ها می گذره . تصورم اینه که الان مدتهاست درگیر تولید و پروسه تولید هستم و تازه یه جورهایی حوصله ام هم داره از تولید کردن سر می ره !!

امسال از لحاظ میزان آمار ازدواج بین دوستان و احباب ، سال پر برکتی بود . از همه مهمتر عقد سامان و آرش بود که یه جورهایی هر دوتاش غیر منتظره بود ، خصوصا عقد آرش که ظرف یک ماه صورت گرفت و شاید تو خواب هم نمی تونستم تصور کنم که چنین اتفاقی بیفته . البته این تصورات منه ، اکثرا در فرهنگ همدان ، بیشتر ازدواجها در همین مدت صورت می گیره و برای آدمی مثل من که فوبیای ازدواج داره ، اینقدر عجیبه . در هر صورت به خاطر هضم این ماجرا ، یک هفته ای رودل کردم ، ولی به سرعت خودم رو با این فرهنگ آدابته کردم و نذاشتم که خیلی سر دلم بمونه ( این هم از محاسن اخلاقی منه که کلا نمی ذارم بهم بد بگذره !! ) . قسمت جذاب ماجرا اینه که در فرهنگ همدانی ، ازدواج مساوی است با مرگ معاشرتهای مجردی و انسانهای مجرد ، حکم یک جور آل و بختک رو برای زندگی زناشویی پیدا می کنن و زوجهای تازه مزدوج خیلی به سرعت و صراحت از رفقایی که تا روز پیش یک جون در دو قالب بودن ، دوری می کنند و تنها رابطه ، محدود می شه به تشویق فرد مجرد برای مزدوج شدن هر چه سریعتر و وعده برای معاشرتهای ، متاهلی و باز شدن دری از درهای بهشت و ... ولی باید به جرات بگم که آرش تا به امروز طور دیگه ای رفتار کرده و تا حدود خیلی زیادی از فرهنگ زادگاهش فاصله داره و تا حدود زیادتری باعث دلگرمی من در عدم اشتباه در انتخاب یکی از بهترین دوستانم شده و من باز هم به خودم ایمان آوردم که هر جا هم که برم ، گل سر سبد رو می چینم و خلاصه مدال های فراوانی که در انتخاب رفیق ، مثل همیشه به خودم می دم !!!  قسمت جالب ماجرا هم اینجاست که در این شهر همه به این رسم ، سنگسار معاشرتهای مجردی ، به طرز عجیبی ایمان دارند و از روزی که خبر عقد آرش در کارخانه منتشر شده ، در کنار تبریک هایی که به تازه داماد می گن ، یک تسلیت خیلی غلیظ همراه با آرزوی نابودی هر چه سریعتر این رفاقت هم به من می گن و بنده تازه متوجه شدم که این رابطه چه خاری بوده در چشم بسیاری از همکاران ریز و درشت و اینکه چه شبهایی که به آرزوی از هم پاشیدگی این رفاقت ، ناخن ها بر هم می ساییدند و چه روزهایی که آرزوی له شدن مخ من در اثر اصابت یک جسم سنگین از ارتفاع 36 متری رو داشتند ! خصوصا این رفتارها برای منی که 99.99 % از معاشرتهام با افراد متاهله ، خیلی غریبه و باعث می شه که روز به روز بیشتر با این فرهنگ عتیقه ، مشکل پیدا کنم .

به غیر از این دو تا ازدواج ، چند تا مراسم عروسی دیگه هم دعوت شدیم و مجموعا باید بگم که یک سال پر از عروسی رو پشت سر گذاشتیم که مبارک صاحبانشان باشه !

هیچ نظر و دیدگاهی نسبت به سال آینده ندارم . می دونم که قرار نیست هیچ اتفاق خاصی بیفته ، مگر اینکه با چشم باز دنبال نشانه ها باشیم و یک هدف خاص و متعالی رو دنبال کنیم . می دونم که حرفهای گنده تر از دهنم زدم ، ولی باور کن که باید این جملات رو می نوشتم ، خصوصا که الان داشتم بعد از مدتها با ایمان تلفنی حرف می زدم و ایمان یکی از رفقای خاصی بود که گاهی اوقات شب تا صبح رو تو بلوار خوابگاه دانشگاه ، پیاده روی می کردیم و راجع به آینده ( که الان باشه ) صحبت می کردیم و همیشه اون گپ زدن ها ، یکی از بهترین خاطرات زندگی منه و با اینکه شاید به خاطر بعد مسافت و دوری ، خیلی وقته که از ایمان فاصله گرفتم ، ولی عمق این رفاقت هنوز به قوت خودش باقیه و هنوز یک مکالمه تلفنی با یک رفیق قدیمی می تونه حسابی شارژم کنه .  

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 23:22  توسط م.ن.ش  | 

زندگی جوجه کبابی !

تنبلی کردم و بلیط گیرم نیومد ! یه تعطیلیه ۵٬۶ روزه در پیشه و بهترین فرصت بود برای خونه رفتن . ولی ماتحت گشاد و دیر دنبال بلیط رفتن این شانس رو ازم گرفت . تازه در آخرین لحظات مخم فاز داد که در این سفر آرش رو هم با خودم ببرم و مطمئن بودم که بهمون خوش می گذره ٬ ولی دیگه زمانی به این فکر افتادم که در هیچ خط هوایی حتی یکدونه بلیط هم باقی نمونده بود ! جالب ٬ اوضاع اقتصادی مملکته که همه ازش می نالند و مردم دم از بی پولی و وضع وخیم مالی می زنن ٬ ولی بلیط هواپیما که یک آیتم به نسبت لوکس و گرونه ٬ نایاب می شه و تو از دو هفته قبل از پروازت هم نمی تونی امید داشته باشی که بلیط گیرت بیاد . به همین منظور ٬ از همین الان اقدام به خرید بلیط جهت تعطیلات عید کردم ! حالا شب عید به ریش همه اونهایی که بلیط گیرشون نمیاد و منو از دیدن خانواده و یه سفر جنوب به همراه آرش محروم کردن ٬ می خندم !!!

از اینکه کیوان نرفته خوشحالم . کیوان یکی از بهترین اپراتورهای من در واحد اکسیژن و البته یکی از صمیمی ترین دوستان من در سایته ! وقتی رفتنش جدی شده بود ٬ حس از دست دادن یک چیز با ارزش رو داشتم . هیچوقت فکر نمی کردم از رفتن کیوان اینقدر دلگیر بشم ٬ طوری که حتی چشم دیدنش رو نداشته باشم . وقتی سر حقوق با کار جدیدش به توافق نرسیدن ٬ از ته دل خوشحال شدم !! شاید خودخواهی باشه ! ولی ترجیح میدم خودخواه باشم تا اینکه کیوان رو از دست بدم !

این روزها اعصاب زیادی ازم خرد شده . هیچوقت فکر نمی کردم کار کردن ٬ اینقدر حاشیه داشته باشه . اینکه سرت تو لاک خودت باشه و مشغول انجام وظیفه باشه ٬ بعد بیان پا تو کفشت بکنن و وقتی هم اعتراض کنی ٬ شروع کنن به پاپوش دوختن برات ٬ خیلی زور داره ٬ خیلی خیلی زور داره . بدتر از اون ٬ اینکه ببینی ٬ مدیر کارخانه که همیشه هوات رو داره و روت حساب می کنه و ازت بعنوان برادر کوچکتر یاد می کنه ٬ به تحریک همون آدم عوضی ٬ ساعت ۳ نصفه شب و به خاطر یه هدف نامعلوم بره سراغ قسمت های تحت سرپرستیت و بخواد مچ بگیره ! فرداش که از قضیه با خبر شدم ٬ بیشتر حکم اینهایی رو داشتم که بهشون خیانت می کنن ! خیلی جلوی خودم رو گرفتم که عکس العملی نشون ندم و صبر کنم تا پوز طرف به خاک مالیده  شه . ولی این چند روز اینقدر اوقاتم تلخ بود که حتی تو دهنم هم مزه تلخی رو حس می کردم . امشب یه مقدار اوضاعم بهتره ٬ شاید به این خاطره که فردا دارم می رم تهران و چند روزی از این حال و اوضاع دور می شم .

اینقدر که تو این سایت خراب شده قیمه و جوجه کباب خوردم ٬ دیگه حالم از هر چی غذاست داره به هم می خوره ٬ باز خدا پدر آرشه رو بیامرزه که هر از گاهی یادمون می اندازه ٬ غذای خونگی هم وجود داره !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 23:43  توسط م.ن.ش  |